#بامداد_خمار_پارت_85


تابستان ها اگر تخت پدرم را توی حیاط اندرون می زدند، جای ما روی پشت بام بود و اگر او هوس خوابیدن روی پشت
بام را می كرد، ما باید در حیاط می خوابیدیم كه در این صورت ناچار بودیم صبح زود بیدار شویم تا حاج علی كه برای
كارهای روزانه وارد حیاط اندرون می شد ما را در رختخواب نبیند. در آن سال به مناسبت تولد منوچهر و به دلیل آن كه
پدرم نمی خواست او گرما بخورد، جای ما را روی پشت بام می انداختند. مادرم همیشه مدتی بعد از ما بالا می آمد. دایه و
منوچهر و خجسته خواب بودند. ولی من خوابم نمی برد. چه قدر دلم می خواست رحیم در لباس نظام از در وارد می شد و
.كنار منصور می نشست. با سر افراشته، با رفتار شق و رق نظامی
بعد من با نگاه های سرزنش بار سراپای هیكل شسته رفته و عصا قورت داده پسر عمو جانم را برانداز می كردم و
.پوزخند می زدم
صدای چكش در بلند شد. صدای گفت و گوی درهم و برهم و عجولانه پدر و مادرم شنیده می شد كه از صدای در زدن در
این وقت شب حیرت كرده بودند. بعد كلون در باز شد و پشت آن صدای مردانه و خوش و بش پدرم و بعد هم مادرم كه
:تعارؾ كنان می گفت
چه عجب! این وقت شب یاد ما كردید؟ -
پس مهمان خودی بود. از فامیل بود. ولی كی؟
:صدای عمویم باعث شد از وحشت در جا خشك بشوم. با اوقات تلخی گفت
..... مصدع شما شدم. خدمت رسیدم چند كلمه با شما و داداش صحبت كنم -
و صداها دور شد و انگار از پله های حوضخانه پایین رفتند. دیگر چیزی نشنیدم. بند دلم پاره شد. حس ششم به من می
.گفت كه این حضور نا به هنگام با وضع من بی ارتباط نیست
آهسته و با پای برهنه از پلكان پشت بام سرازیر شدم. هیچ كس در ساختمان نبود. حتما توی حوضخانه رفته اند. می
.خواهند هیچ كس صدایشان را نشنود. موضوع محرمانه است. موضوع من است
آهسته از پله های آبدارخانه كه از یك سو به حیاط و از سوی دیگر به حوضخانه مربوط می شد پایین رفتم و صدای آن ها
به گوشم خورد كه آهسته و با احتیاط صحبت می كردند. از لای درز در عقب حوضخانه كه قفل بود نگاه كردم. عمویم
روی تختی كه كنار حوض كوچك بود و رویش گلیم انداخته بودند نشسته بود و نیم رخش به سمت من بود. پدرم زانوها را
بؽل گرفته و مادرم كنار پدرم لب تخت نشسته بود. سر به زیر انداخته و حرؾ نمی زد. فقط یك لحظه سر بلند كرد و
:گفت
.ای وای، من همین طور نشسته ام. بروم هندوانه ای، چایی، قلیانی بیاورم -
:عمویم با بی حوصلگی دست تكان داد
.آمده ام چند كلام صحبت كنم و بروم. برای پذیرایی كه نیامده ام. پذیرایی باشد برای بعد .نخیر خانم. بفرمایید بنشینید -
:و ناگهان عمو جان بی مقدمه پرسید
خوب، بالاخره چه تصمیمی گرفته اید؟ -

romangram.com | @romangram_com