#بامداد_خمار_پارت_84
:رحیم باشد. چه طور بفهمم؟ پشت به دیوار دادم و به صدای نسبتاً بلند گفتم
حاج علی كجا هستی؟ چرا امروز هیچ كس ته باغ نیست؟ -
:بلافاصله صدای سرفه شنیدم و بعد صدای رحیم
!این كوچه چه قدر خاك و خاشاك دارد -
:آهسته گفتم
رحیم؟ -
محبوب تو هستی؟ تنهایی؟ -
.آره -
.و سنگ را پرتاب كردم. م ّدت كوتاهی طول كشید. انگار كاؼذ را خواند
كتكت می زنند؟ -
.عیبی ندارد -
.عیبی ندارد؟ خلی هم عیب دارد. زجر كشت می كنند -
:گفتم
باور نمی كنند تو می خواهی بروی تو نظام. مگر نمی خواهی؟ -
:مكث كرد
.توی نظام؟ چرا، می خواهم... وقتی رفتم می بینند -
كی می روی؟ -
:باز مكث كرد
والله دنبالش رفته ام... چند مهی طول می كشد... ولی از سال دیگر عقب تر نمی افتد. می آیی فرار كنیم؟ -
.وای، نه. خدا مرگم بدهد. می خواهی یك باره خونم حلال شود؟ صبر كن ببینم چه طور می شود -
.آخر تا كی صبر كنم؟ من كه بیچاره شدم -
:گفتم
.اگر رضایت ندادند، آن وقت یك فكری می كنیم -
:گفت
.زودتر هر فكری داری بكن. من دارم از دست می روم -
:سر و كله حاج علی لنگ لنگان پیدا شد و من آهسته گفتم
.خداحافظ. حاج علی آمد -
--------------------------------------------------------------------------------
PMگل مریمٔٔ:ٖ٘ ,ٕٓٓ0-ٓٙ-ٓ0
اواخر تابستان بود. با این همه ما هنوز روی پشت بام می خوابیدیم. .ده بیست روز از جریان رفتن ما به ده می گذشت
romangram.com | @romangram_com