#بامداد_خمار_پارت_86

:پدرم با تعجب یك ابروی خود را بالا برد
در چه موردی داداش؟ -
.در مورد دسته گلی كه دخترت به آب داده. محبوبه را می گویم -
!انگار آسمان را بر سرم كوبیدند. خدا مرگت بدهد منصور. آخر جلوی زبانت را نگرفتی
مادرم با نگرانی و التماس سر بلند كرد و به چهره عمو جانم نگریست. با چشمانش از او می خواست كه رازدار باشد.
:پدرم ساكت ماند. جای شك نبود كه عمو جان خیلی چیزها می دانست. بعد پدرم با لحنی آرام و ؼمزده پرسید
شما از كجا بو بردید؟ -
از آن جا كه می دانستم منصور خودش از اول محبوبه را خواسته بود. پس چرا باید بعد از یك ساعت قدم زدن در باغ و -
صحبت با او از این رو به آن رو بشود؟ پاپی منصور شدم. امانش را بریدم. عاقبت امشب، سرشب كه مادرش و بچه ها
منزل نبودند، نشستم و حسابی با او صحبت كردم. از زیر زبانش كشیدم. گفت محبوبه مرا نمی خواهد، گفته دست از سرم
.بردار. بگذار زن كسی بشوم كه دلم می خواهد
:مادرم به صورتش چنگ زد
.وای خدا مرگم بدهد -
:عمو جان با متانت گفت
.خانم، این كارها چیست كه می كنید؟ معنا ندارد. مسئله را باید با متانت حل كرد -
:مادرم گفت
.آقا، آخر این مسئله حل شدنی نیست -

:پدرم پرسید
منصور نگفت او دلش می خواهد زن چه كسی بشود؟ -
.صدای پدرم آرام و گرفته بود
:عمو جانم گفت
.چرا گفت. گفت یك نفر است كه می خواهد بعدا وارد نظام بشود -
:پدرم باز پرسید
نگفت فعلا چكاره است؟ -
:نمی خواست پدرم را شرمنده كند .عمو جان سر به زیر انداخت
.چرا. گفت فعلا شاگرد نجار است -
.دختر بنده خاطرخواه شده. یك شاگرد نجار را می خواهد. دوپایی هم ایستاده و می خواهد زنش بشود .درست گفته -
--------------------------------------------------------------------------------
PMگل مریمٔٔ-ٓٙ-ٕٔ:ٓٙ ,ٕٓٓ0

romangram.com | @romangram_com