#بامداد_خمار_پارت_82

آن شب دایه خانم روی پشت بام به کنار بسترم آمد و مدت ها با من صحبت کرد. من خسته از راه ناهموار شمیران تا شهر
.و آزرده از درد دست و پا، اشک می ریختم ولی تسلیم نمی شدم. مرغ یک پا داشت
خاله جان ول كن نبود. مرتب پیؽام و پسؽام می داد و خجسته را می خواست. خجسته نه هان می گفت و نه نه. از رفتن به

شمال و زندگی دور از خانواده دلگیر بود. ولی مثل من یاؼی نبود. تازه یازده سالش تمام شده بود. هنوز بچه بود ولی
خوشگل بود. موهای قشنگی داشت. پوست لطیفی داشت. هیكلش هنوز رشد كامل نكرده بود. به نظر برای حمید پسر خاله
مان حیؾ بود. خیلی با استعداد بود. پیش پدرم فرانسه می خواند. معلّم سرخانه هم داشت. دلش می خواست به مدرس ْه
:دخترانه برود. پدرم اجازه نمی داد ترجیح می داد دخترهایش در خانه درس بخوانند. عاقبت مادرم پیؽام داد
.یك چند صباحی تامل كنید. تكلیؾ محبوبه با پسر عمویش هنوز روشن نیست. خودم خبرتان می كنم -
از روز برگشتن از باغ دوباره قهر و اخم و َتخم پدر و مادرم شروع شد. دوباره ؼدقن و قرق برقرار شد
09-06-2009, 11:52 PM
صبح زود روز بعد ح ّمام را آتش كردند. از ا ّول وقت آماده بود. آؼابیگم دلاك آمد و در اتاق دده خانم چای و شیرینی خورد
.و صاؾ از دو تا پلّ ْه ح ّمام پایین رفت. از سربین ْه كوچك و نقلی گذشت و وارد ح ّمام شد
ا ّول خجسته را شست. بعد مادرم منوچهر را كه تازه بیدار شده بود با خود به ح ّمام برد. من لباس هایم را آماده گذاشته بودم
:دایه جان گفت .كه دایه جانم آمد. چشم هایم از فرط گریهْ شب قبل پؾ كرده بود
ببین با خودش چه كار كرده ها! صورتت را توی آیینه دیده ای؟! لباس های را آماده كرده ای؟ همه چیز برداشته ای؟ -
.بعله دایه جان -
:كتیرا و صابون هم در ح ّمام بود. دایه گفت
صورتت را بشور، خیلی پؾ كرده. این آؼابیگم از آن حرامزاده هاست. صورتت را كه ببیند یك كلاغ چهل كلاغ می -
كند. صدتا هم روویش می گذارد. هر روز هم كه الحمدالله توی یك خانه سرك می كشد. همه چیز را توی بوق جار می
.زند
بازوهایم را گرفت تا از جا بلند شم. چنان ناله ای از درد كشیدم كه مثل مار گزیده ها دستش را كنار كشید و وحشت زده
:پرسید
چی شده؟ -
.جای نیشگون خانم جانم درد می كند -
!بزن بالا ببینم -
هر دو ساعد به اندازهْ یك كؾ دست سیاه و .آستینم را بالا زدم و به محض آن كه به ساعدم رسیدم، خودم هم وحشت كردم
:خون مرده بود. دایه جانم گفت
.وای بمیرم الهی، ببین چه به روز این دختر آورده. بزن بالا بازویت را ببینم -
وضع بازوهایم دیگر بدتر بود. انگار پارچ ْه كبودی به رنگ پوست بادنجان كه جا به جا ل ّكه های سرخ و بنفش داشت بر

romangram.com | @romangram_com