#بامداد_خمار_پارت_81
.فؽان می کرد و منوچهر وحشتزده جیػ می کشید. خجسته او را نوازش کنان از اتاق بیرون برد
:دایه بهت زده می پرسید
آخر چی شده خانم، چرا همچین می کنید؟ -
.چی شده؟ زیر سرش بلند شده. خاطرخواه شده -
نمی دانستم آیا این افشاگری مادرم به خاطر آن بود که دیگر نمی توانست رازی را که حتی قادر نبود با خواهر خود در
میان گذارد در سینه نگه دارد یا از روی سیاست بود. آیا خدمه بویی برده بودند؟ آیا توانسته بودن شلاق خوردن رحیم
با
ن ّجار و بسته شدن دکان او را به زندانی شدن من در خانه ربط بدهند؟ تا این لحظه اگر هم پچ پچی در کار بوده، دایه نیز
دده خانم و فیروز در آن شریک بوده. ولی از حالا به بعد مسلماً دایه که این امتیاز را به دست آورده بود که طرؾ اعتماد
مادرم واقع شود، برای نشان دادن برتری خود به سایر خدمتکاران و وفاداری خویش به مادرم، در مقابل آن ها می ایستاد
.و توی دهان آن ها می زد و جلوی هر شایعه را می گرفت
مادرم، زنی که سمبل شخصیت و متانت و استواری بود، زنی که نمونۀ یک خانم کامل و متین و متشخص بود، زنی که
خشم و ؼضب خود را تنها با یک اخم کوچک، یا جمع کردن لب ها یا چرخش گردن و نگاهی خیره نشان می داد و تنها
از روی لبخند ملیحش پی به شادمانیش می بردیم، حالا گوشۀ صندوقخانه نشسته بود و ضجه می زد و دایه او را دلداری
:می داد. مادرم گفت
دو پا را توی یک کفش کرده که می خواهم... مرغ یک پا دارد؟ -
:از جا پرید تا دوباره سر من خراب شود. دایه جلویش را گرفت و سرم داد کشید
ِده برو بیرون دیگه، برو بیرون از این اتاق. می خواهی بکشندت؟ -
دو پا داشتم، دو تا هم قرض کردم. چادر به دست از اتاق صندوقخانه بیرون جستم. چه طور قبلاً به فکر خودم نرسیده بود؟
نمی دانم. صدای پچ پچ دایه و مادرم را می شنیدم. یک تکّه قیطان در گوشۀ اتاق پنهان کرده بودم. آن را برداشتم. با عجله
:تکّه کاؼذی پیدا کردم و رویش نوشتم
.پسر عمو را جواب کردم. به او گفتم که او را نمی خواهم. گفتم فقط تو را می خواهم رحیم. فقط تو را o
:به طرؾ حیاط می دویدم که خجسته بچه به بؽل ظاهر شد
کجا؟ می خواهی از خانه بیرون بروی؟ -
.خانم جان می خواهد باز هم کتکم بزند. می روم ته حیاط تا از خر شیطان پیاده شود -
:خجسته به لحنی سرزنش آمیز گفت
.واقعاً که عجب مایه ای داری. این تو هستی که باید از خر شیطان پیاده شوی -
چادر به سر افکندم و دوان دوان به ته باغ اندرونی، زیر درختان رفتم. سنگی کوچک پیدا کردم. کاؼذ را به دور آن
پیچیدم و با قیطان محکم بستم. نگاهی به ساختمان انداختم. بعید بود که بتوانند مرا ببینند. دیوار چندان بلند نبود. سنگ را به
.آن سوی دیوار انداختم. درد بازو و دست و پا از یادم رفت. آهسته به اناق برگشتم
romangram.com | @romangram_com