#بامداد_خمار_پارت_80

من چه می دانم؟ -
.مادرم خم شد و با دو دست گوشت ران چپ و راست مرا از روی لباس گرفت و با تمام قدرت پیچاند
تو چه می دانی؟ همۀ آتش ها از زیر گور تو در می آید. خیال می کنی من نمی فهمم؟ بچه گول می زنی؟ نمی دانی؟ -
هان، نمی دانی؟
:چنان گوشتم را پیچاند که دلم ضعؾ رفت و فریاد زدم
.آخ، آخ. گوشتم را کندی خانم جان -
...خوب کردم، هر چه کوتاه می آیم، هر چه به روی خودم نمی آورم -
.رانهایم را رها کرد و به ساعد دست هایم که بر دامن نهاده بودم حمله برد. گوشت هر دو ساعدم را گرفت و پیچاند
قصد آبروی ما را کرده ای؟ می خواهی پدرت را بکشی؟ چه قدر من باید شیر قهر به این بچۀ بیچاره بدهم؟ تو که ما را -
.بی آبرو کردی. کوس رسوایی ما را زدی
:از ش ّدت درد گردن را میان شانه هایم فرو بردم. جمع شده بودم و داد می زدم
.آخ مردم خانم جان -
:خجسته التماس می کرد
.خانم جان کشتی. گوشتش را کندی -
:انگار مادرم دیوانه شده بود. دایه مرتب می گفت

.ای وای خانم ولش کنید. دارید می کشیدش -
مادرم بی تو ّجه به جبػ و داد او و .دور خودش می گشت. می خواست جلوی مادرم را بگیرد ولی منوچهر بؽلش بود
:فریادهایی که منوچهر از ترس می کشید گفت
خیال کردی من نفهمیدم؟ سر مرا شیره می مالی؟ خدا پدر منصور را بیامرزد که آبروی ما را خرید. همه چیز را روی -
دایره نریخت. خاک بر سر من کنند. اگر زن عمویت بفهمد من چه خاکی به سرم بکنم؟ دنیا را خبردار می کند. حالا هم
.دیر نشده. آخرش می فهمد. الهی خدا مرا مرگ بدهد که راحت بشوم
این دفعه به بازوهایم حمله کرد و هر دو را نیشگون گرفت. چنان گوشتم را می کشید که از درد روی صندوق نیم خیز
:شدم. واقعاً داشتم ضعؾ می کردم. عاقبت دایه بچه را به دست خجسته داد و گفت
.این را بگیر ببینم -
.و از عقب مادرم را در آؼوش گرفت و از من جدا کرد
.کشتید بچه ام را خانم. ولش کن دیگر، بس است -
چادر از سر مادرم افتاده بود. گوشۀ صندوقخانه نشست و به رختخواب ها تکیه داد. زانو ها را قائم و دور از یکدیگر
نهاده بود. آرنج ها را بر زانوها تکیه داده سر را میان دست ها گرفته بود و گریه می کرد. به صدای بلند گریه می کرد.
فقط پشت دست های کوچک لطیؾ او و موهای سرش را می دیدم. من آخ آخ می کردم و بازوهایم را می مالیدم. مادرم

romangram.com | @romangram_com