#بامداد_خمار_پارت_79

:دایه که همچنان اندوگین بر زانو می کوبید و خم و راست می شد، عاقبت رو به من کرد

...الهی برات بمیرم مادرم، ؼصه نخوری ها -
:نتوانستم جلوی لبخند خود را بگیرم
.نه دایه جان، ؼصه که ندارد -
.مادرم از پشت سر دایه که مشؽول جمع و جور کردن اثاث بود نگاهی تندی به من انداخت
دم در منزلمان تازه از کالسکه پیاده شده بودیم و من هنوز برای برداشتن چادرم وارد صندوقخانه نشده بودم که صدای
:مادرم بلند شد که با بی حوصلگی فریاد می زد
دده خانم به فیروز بگو برود تون تاب را خبر کند فردا صبح زود بیاید ح ّمام را روشن کند. خودت هم بدو برو به آؼابیگم -
خبر بده ما فردا ح ّمام را روشن می کنیم بیاید بچه ها را بشورد. اگر هم خواست ادا و اطوار در بیاورد که مشتری دارم و
.چنین و چنان، به یکی دیگر از کارگرها بگو بیاید. حالا هر کس که می خواهد باشد. من حوصلۀ ناز کشیدن ندارم
مادرم از گرد و خاک بسیار بدش می آمد و به خصوص هر وقت که به ده یا باغ می رفتیم این وسواس بیشتر آزارش می
داد. شاید ح ّمام کوچک خانۀ ما بیش از ح ّمام هر خانۀ دیگری روشن می شد و آؼابیگم دلاک که به مهارت در کیسه کشی
.شناخته شده بود، اؼلب برای شست و شو به ح ّمام سر خانۀ ما می آمد
خجسته بازویم را گرفت و در حالی که چادر از سر بر می داشتیم مرا به درون صندوقخانه کشید و در را بست. صدای
پای مادرم که از حیاط به اندرون بر می گشت و از پلّه های ساختمان بالا می آمد هر لحظه نزدیک تر به گوش می رسید.
:خجسته عجولانه پرسید
چی شده محبوبه؟ چه خبر شد؟ چرا منصور یک دفعه ج ّنی شد؟ -
:در حالی که چادرم را برداشته با خونسردی تا می کردم گفتم
تو هم وقت گیر آوردی ها! حالا که نمی شود حرؾ زد. الان خانم جان سر می رسد. صبر کن شب موقع خواب -
...برایت
در صندوقخانه چهار طاق باز شد و محکم به دیوار خورد. مادرم ؼضبناک و برافروخته از جلو و دایه بچه به بؽل از
.عقب وارد شدند
خجسته با تع ّجب و ترس به گوشۀ صندوقخانه عقب نشینی کرد. مادرم یک راست به سراغ من آمد. خواستم فرار کنم با
دست محکم به تخت سینه ام کوبید. روی صندوق چوبی پارچه های نبریده افتادم و به ناچار همان جا نشستم. مادرم
:برافروخته گفت
کجا؟ بتمرگ ببینم! به منصور چه گفتی که منصرؾ شد؟ -
:دایه خانم هاج و واج با دهان باز به صحنه می نگریست و از حرؾ های مادرم سر در نمی آورد. وحشت زده گفتم
.هیچی خانم جان. به خدا هیچی -
پس چرا یک دفعه از زن گرفتن منصرؾ شد؟ -

romangram.com | @romangram_com