#بامداد_خمار_پارت_78
سیب را با نهایت نفرت در آب انداخت و با اشمئزار گفت:
- نمی دانستم این قدر آشؽال خور شده ای. عجب پر رو و چشم سفید شده ای. همان بهتر که زودتر فهمیدم.
- حالا می خواهی به آن ها چه بگویی؟
- بالاخره چیزی می گویم.
- سگرمه هایت را باز کن. این قیافه را به خودت نگیر.
- می خواهی دایره و دنبک بزنم؟ می خواهی برایت برقصم.
- نه، ولی این طوری همه چیز را می فهمند.
- نترس، خواب هم نمی بینند که تو چه تحفه ای از آب در آمده ای.
راست می گفت. آهسته برگشت و به راه افتاد. خرد شده بود. بار درد من به سینۀ او منتقل شده بود. دیگر از او نمی
ترسیدم. ولی وجدانم ناراحت بود. پیش خودم خجالت زده و شرمنده بودم.
پیچ پچی در گرفت. زن عمو از این اتاق به آن اتاق می رفت و مثل مرغ سر کنده دور خودش می چرخید. عاقبت به
سراغ مادرم آمد. با هم به اتاقی رفتند و در را بستند. خجسته و دختر عموها و پسر عموی کوچکترم که هنگامی که ما به
ته باغ می رفتیم نجواکنان هر هر کر کر می کردند. اکنون ساکت بودند و با نگاه های حیرت زده هر یک از گوشه ای
.نظاره می کردند. خدمه می کوشیدند بی صدا رفت و آمد کنند و دایه جان برای نخستین بار بر سر منوچهر ؼر می زد
!اَه بچه، تو هم که چه قدر نق نق می کنی -
:مادرم برافروخته از اتاق زن عمو خارج شد و یک سر به اتاق خودمان آمد و با قهر و اخم به دایه گفت
.جمع و جور کن. فردا صبح زود می رویم -
:دایه به زانویش کوبید
وای خانم جان، کجا یرویم؟ قرار بود هفت هشت روز بمانیم. پس کار محبوبه و آقا منصور چی می شود؟ -
.هیچی، چی می خواستی بشود؟ به هم خورد -
:دایه مثل برق گرفته ها گفت
به هم خورد؟ -
.پسره به مادرش گفته نمی خواهم -
! ِاه، چه طور؟ تا دیروز که م ّنت می کشید -
:مادرم با بی حوصلگی گفت
.خوب، حالا دیگر نمی کشد -
آخر چی شده؟ چرا؟ -
به مادرش گفته محبوبه بچه است. لوس است. ناز نازی است. من زن می خواهم. نمی خواهم عروسک بازی کنم. تا -
امروز خیال می کردم می خواهم. حالا می بینم نمی خواهم. جلوی ضرر را از هر کجا بگیرید منفعت است. اصلاً مثل
!خواهرم می ماند. بعد هم با اسب رفته بیرون. بیچاره مادرش هم نمی داند کجا رفته. به شهر رفته یا شکار کبک
romangram.com | @romangram_com