#بامداد_خمار_پارت_77
- خوب دیگر، بس است. برگردیم.
- نه، این طور نمی شود. می خواهی بهشان چه بگویی؟
پرسید:
- چه باید بگویم؟ می گویم محبوبه مرا نمی خواهد. تا حالا هم بنده را سر انگشت می چرخاند.
- نه، تو را به خدا این را نگو. آقا جان مرا می کشد.
- پس می فرمایید چه باید بگویم؟
- بگو من محبوبه را نمی خواهم...
حرفم را قطع کرد:
- خودم را که مسخره نمی کنم. تا دیروز می گفتم می خواهم، امروز بگویم نمی خواهم؟ لابد بعد هم باید دستت را
بگذارم توی دست جناب ن ّجار. نخیر خانم، من کلاه بی ؼیرتی سرم نمی گذارم.
- محض رضای خدا منصور، رحم کن. آبروریزی می شود...
- رحم کنم؟ مگر تو به کسی رحم می کنی؟ بگذار آبرویت بریزد. با کمال وقاحت جلوی روی من می گویی چشمت
دنبال یک نفر دیگر است؟ حالا کاش یک آدم حسابی بود. یک ن ّجار!! چه قدر هم که تو از آبروریزی می ترسی!
باز خشم در وجودم زبانه کشید. حالا باید از این جوانک هم که تازه سبیل پشت لبش سبز شده حساب ببرم؟ بگذارم او هم
سرم داد بکشد؟ او که با من بزرگ شده بود. که بر من هیچ برتری نداشت. حقّی نسبت به من نداشت. حالا دیگر این هم
می خواهد برای من ادای مردها را در آورد؟ دارد به من امر و نهی می کند. نمی خواهمش زور که نیست.
به تندی گفتم:
- اگر می خواستمت خوب بودم؟ حالا که می گویم نه باید آبرویم بریزد؟ زور که نیست. برو آبرویم را بریز تا دلت
خنک شود. برو جار بزن. اگر آبروی من بریزد آبروی تو زودتر می ریزد.
- آبروی من می ریزد؟ به من چه مربوط؟ مگر من خاطرخواه شده ام؟
- نه جانم. من شده ام. دختر عمویت شده. برو به همه بگو محبوبه یک شاگرد ن ّجار را می خواهد. بگذار همه به
ریشت بخندند. بگذار همه سرکوفتت بزنند و به قول خودت بگویند منصور به اندازۀ یک شاگرد ن ّجار هم نبود؟
بگذار خواهرهایت توی خانه بمانند و گیسشان رنگ دندان هایشان بشود. تؾ سر بالا بینداز تا برگردد توی
صورتت. همه بگویند دختر عموهای محبوبه هم لنگۀ خودش هستند. مگر تو قسم نخوردی؟ ولی عیبی ندارد.
برو بگو تا آقا جان و عمو جانم مرا زیر لگد له کنند و به دل سیر تماشا کنی.
سکت بود و گوش می داد. می دید که از کوره در رفته ام و این سرکشی را از من، دختری پانزده ساله باور نداشت. بعد
متفکرانه گفت:
- خوب، هر چه دلت می خواست گفتی؟ عجب جانوری از آب در آمده ای! بلند شو برو. ولی به یک شرط. دیگر نمی
خواهم چشمم به چشمت بیفتد.
romangram.com | @romangram_com