#بامداد_خمار_پارت_76

پوزخند زد.
- همه می خواهند به زور شوهرت بدهند که از صرافت بیفتی؟ احمق تر از من پیدا نکرده اند؟
باز التماس کردم:
- منصور، تو را به خدا داد و بیداد نکن.
- کی هست؟
- باور نمی کنی.
- چرا می کنم. همه کار از تو بر می آید. بگو کی هست؟
نمی دانستم صلاح هست بگویم یا نه. ولی دل به دریا زدم. هرچه بادا باد.نمی دانستم از سر انتقامجویی از پدر و مادرم بود
یا می خواستم عقدۀ دل را پیش کسی باز کرده باشم. حتی اگر این شخص خود ذی نفع باشد. در آن لحظه منصور را به
چشم برادر بطزرگ تر نگاه می کردم و از سرزنش او واهمه نداشتم.
- یک شاگرد ن ّجار.
او هم در جا میخکوب شد. او هم مثل بق ّیه از شنیدن این حقیقت یخ کرد و در جا خشکش زد. به آرامی به سوی من چرخید
و به صدای بلند از سر خشم و تمسخر خندید:
!!یک شاگرد ن ّجار -
لحظه ای سکوت کرد و به چشمانم نگاه کرد تا اثری از شوخی و تفریح در آن ها پیدا کند. فکر می کرد سر به
سرش گذاشته ام و چون چنین نبود با نفرت گفت:
- اَه... آدم حالش به هم می خورد. خجالت نمی کشی؟
به سرعت گفتم:
- حالا ن ّجار است. پول که جمع کند می خواهد برود توی نظام.
به تمسخر خندید:

- آه، پس می خواهد برود توی نظام. کی انشاالله؟
چرا هیچ کس باور نمی کرد؟ چرا وقتی حرؾ از نظام به میان می آمد، همه می خندیدند؟ مگر چه عیبی داشت؟ مگر
:ممکن نبود؟ به طعنه گفتم
- وقتی که رفت می بینی. فقط آن هایی که باغ و ملک دارند باید صاحب منصب بشوند؟
چنان ؼضبناک نگاهمم کرد که ساکت شدم. کمی قدم زد و گفت:
- که اینطور... پس من به قدر یک شاگرد ن ّجار هم نیستم؟!
حریفش نمی شدم. باز هم می گوید شاگرد ن ّجار. خواستم دلداریش بدهم:
- چرا به خدا. چه حرفی می زنی؟ خیلی هم بهتر هستی. ولی چه کنم؟ من خودم هم تع ّجب می کنم. اسیر شده ام.
خوودم هم مانند او از وقاحت خودم، از صراحت خودم و از رک گویی خودم حیرت کرده بودم. به تندی گفت:

romangram.com | @romangram_com