#بامداد_خمار_پارت_72

شست. گفت گذاشته بودم برای زن منصور. می پسندی یا نه؟ خیلی آرزو دارند. می خواهد برای عروسی پسرش سنگ
تمام بگذارد. او هم بدتر از من همه اش هول ته ّیه تدارک عروسی را دارد. حق هم دارد. کم کم دل من هم به شور افتاد...
خون خونم را می خورد. مادرم به در می گفت یعنی دیوار بشنود. یعنی باید زن پسر عمو بشوی. مرده ای و مانده ای
همین هست که هست. آش کش خالته، بخوری پاته نخوری پاته. در دل گفتم حالا که این طور است، بگذار به همین خیال
باشند. راست گفته اند: وصؾ العیش، نصؾ العیش.
صبح روی ایوان مشرؾ به استخر همگی دور هم صبحانه خوردیم. باز همان شور و حال و برو بپا برپا بود. آفتاب پهن
شده بود که عمو جان و آقا جانم که قدمی در باغ زده و برگشته بودند وارد ساختمان شدند و به یکی از اتاق ها رفتند تا به
قول زن عمو در مورد کارهای املاک خود با هم صحبت کنند. منصور که تا آن لحظه همان جا می پلکید و بعد روی تخت
:نشسته روزنامۀ کهنه ای را می خواند، روزنامه را زمین گذاشت و یک راست به طرؾ من آمد و خطاب به مادرم گفت
- خانم عمو جان، قرار بود امروز من آهو و خرگوش ها را نشان محبوبه بدهم. اجازه می دهید با من بیاید؟
انگار از قبل اجازه شخص مرا هم تحصیل کرده بود. انگار که من هم مشتاق همراهی با او بودم. یک کلمه از من که سر
.به زیر انداخته بودم و به دست هایم نگاه می کردم، نظر نخواست
مادرم گفت:
- پس چرا نشسته ای محبوبه؟ بلند شو، آقا منصور منتظر هستند.
دست بردم تا چادرم را بردارم و سرم کنم. زن عمو گفت:
- وا، مادر جان چادر لازم نیست. توی باغ که نامحرم نیست. منصور هم پسر عمویت است. عقد پسرعمو و دخترعمو را هم
در آسمان ها بسته اند.
من سرخ شدم. نه از خجالت، بلکه از سر خشم. دستی دستی داشتند مرا سر سفره عقد می نشاندند. منصور نگاه تندی به
مادرش کرد و پرخاشگرانه گفت:
- خانم جان!
دلم خنک شد. ولی مگر از رو می رفتند. زن عمو و خانم جان دوتایی زدند زیر خنده و ؼش ؼش کنان ریسه رفتند.
انگار فرمانی محرمانه ب ّچه ها را از ورود به باغ و تعقیب ما برحذر کرده بود. فرمانی لازم الاجراء که شوخی بردار
نبود. همه جا ساکت و خلوت بود. فقط سر و صدای گنجشک ها بود و هیاهوی نهری که از بریدگی دیوار ته باغ به درون
سرازیر می شد. هوای شمیران مانند تهران گرم نبود. در این فصل سال خنکی مطبوعی داشت که با آرامش باؼات بزرگ
و سرسبز و جویبارهای پیچ در پیچ و خنک آن دست به دست هم می داد و به انسان ل ّذت بسیار می بخشید. تو گویی باغ
بهشت است. در این باغ چند جریبی عمو چان، هر نوع درختی وجود داشت. در قسمتی درختان مو به داربست کشیده شده
بودند، در قسمتی کوچک بلال کاشته بودند و ما بچه ها همیشه آفت این بلال ها بودیم. هرچه به انتهای باغ نزدیک تر می
شدیم، به تعداد درختان میوه افزوده می شد درخت ها فشرده تر می شدند. درختان سیب و گلاب، درخت های گلابی که
عمو جان به خصوص به آن ها افتخار می کرد و بعد هم بوی درختان گردو که من این قدر دوست داشتم.


romangram.com | @romangram_com