#بامداد_خمار_پارت_71

ولی زیر او پارچۀ آؼشته به موم به عنوان مشمع قرار داده بودند و روی آن دو سه تا از کهنه های او را انداخته بودند تا
همه جا را خیس نکند. طاقباز خوابیده بود و روی پایش ملافۀ نازکی بود که از فرط دست و پا زدن او به شوق بچه ها،
جمع می شد و مرتب کنار می رفت و منوچهر از ذوق جیػ می کشید. پدرم با محبت تمام دوباره ملافه را روی پای او می
کشید و می گفت: - خجالت بکش پسر. و عمو جان می خندید. چه خانواده خوشبختی بودیم! چه صحنۀ زیبایی بود! اگر
خداوند بر من رحمت می آورد و عقل را بر وجودم حاکم می کرد، چه قدر از سعادتی که در شرؾ به دست آوردن آن
بودم خوشحال و شکرگذار می شدم. ولی سرنوشت دیگری برایم رقم زده شده بود. خودم آن جا بودم و دلم جای دیگر. آب
استخر که از آن برای آبیاری چمن و گل و باغ نیز استفاده می شد سبز و لجن بسته بود. دو لاک پشت بزرگ در آن می
لولیدند که مایۀ تفریح و بازی بچه ها بودند. دو خرگوش در گوشه ای از باغ در قفس بودند و یک بچه آهو که پای آن را با
طنابی بلند به درخت بسته بودند، در باغ رها بود و برای خود می چرخید. خجسته دوان دوان با یکی از دختر عموها از
راه رسید: - بیا محبوب. بیا آهو را ببین. نمی دانی چه چشمهایی دارد! خیلی قشنگ است! دختر عمویم گفت: - دو تا
خرگوش هم داریم. خیلی تماشا دارد. پاشو بیا دیگر، تنبلی نکن! بیا ببرم نشانت بدهم. پسر عمویم کوچکم به دو خواهرش
اشاره کرد و گفت: - دو تا گاو هم داریم. خواهرش توی سر او زد و خندید. گفتم - :الان حالش را ندارم. باشد برای بعد.
پدرم از زیر چشم نگاهی به من افکند. از وقتی به ضرورت حفظ ظاهر در باغ با هم رو به رو شده بودیم، به جز سلام من
و جواب او کلامی بین ما ر ّد و بدل نشده بود. ولی اخم و َتخمی هم در کار نبود. سخت می کوشید تا بر خشم خود نسبت به
من فائق آید و حفظ آبرو کند. ولی سرد بود. فقط احساس می کردم که چه قدر سرد و بی اعتنا شده. انگار من طوقی بودم
به گردنش. می خواست از ش ّر من خلاص شود. هوا اندک اندک رو به تاریکی می رفت و خدمه چراغ بادی روشن می
کردند. زن عمو گفت: - حالا که شب شده. فردا با منصور جان می روند تماشا... سپس خنده ای کرد و افزود: - الب ّته با
اجازۀ آقا جانش و نازنین خانم. پدرم به زور لبخندی زد و مادرم از ته دل، با نشاط زنی که دخترش می رود تا عروس
شود خندید. از نگاه منصور فهمیدم که چه قدر آرزو داشت شبانه به گردش برویم. بیچاره از دل من خبر نداشت. نمی
دانست میل باغ و گشت و گذار را ندارم. دل و دماغ ندارم. آن شب دوباره تا صبح در اتاقی که با مادرم، دایه و خچسته و
منوچهر در آن خوابیده بودیم، نقشه می کشیدم. فرصتی را که از خدا می خواستم زن عمو در دامنم انداخته بود. پس شاید
خداوند با من بر سر لطؾ آمده باشد. شاید بر من دل سوخته ترحم کرده... من در چه فکر بودم و منصور در چه خیالی؟ !
دایه جان از توی رختخواب گفت: - محبوب جان، خدا سفید بختت کند. شانس آورده ای ننه .بدت نیایدها، ماشاالله پسر
عمویت مثل شاخ شمشاد است. بدم می آمد. ولی به روی خودم نمی آوردم. پشت به او کردم و جواب ندادم. خجسته می
خندید و مادرم با لفظ کودکانه با منوچهر که هنوز بیدار بود و میل بازی داشت صحبت می کرد. از لحن صدایش، طرز

رفتارش و روش صلحجویانه اش فهمیدم که چه قدر شاد است. با دایه هم عقیده بود. مادرم مثل اینکه فراموش کرده بود من
چند ماه است طؽیان کرده ام و هر شب و هر روز پا را در یک کفش کرده ام و ن ّجار محل را می خواهم می گفت: -
شیرینی پختن یک هفته طول می کشد. از طرفی هم هوا رو به پاییز است. دلم می خواست زودتر بجنبیم بلکه بشود توی
حیاط میز و صندلی بچینیم. امروز صبح زود زن عمو یواشکی یک انگشتر به من نشان داد. نگینش به اندازۀ یک ناخن

romangram.com | @romangram_com