#بامداد_خمار_پارت_70
کرده بودم ها! رفتار منصور از همه بدتر بود. دستپاچه بود. خجالت می کشید. گاهی مرا شما صدا می زد و گاهی مثل ا ّیام
طفولیت تو خطابم می کرد. به من دوغ تعارؾ می کرد، برایم برنج می کشید، به خواهرهایش تشر می زد که برای من جا
باز کنند. آن بیچاره ها هم که هر کدام یک طرؾ من نشسته بودند از هر طرؾ نیم متر برایم حریم گذاشته بودند. هر وقت
نگاهش نمی کردم می دانستم به من خیره شده و وقتی رو به سویش می کردم سرخ می شد و به سرعت به سوی دیگر
نگاه می کرد. در دل می گفتم آن قدر به او بی اعتنایی می کنم تا خودش از رو برود. چه خبر است. با این همه از حق
نگذریم، جوان رشید و برازنده و خوش قیافه ای بود. در ادب و متانتش هم جای ایرادی وجود نداشت و وقتی به همۀ این
ها ثروت سرشار عمو جان و القاب او هم افزوده می شد، روشن می شد که چرا همۀ دختر های دم بخت آرزوی ازدواج با
او را دارند. همه ا ّلا من. به چشم من او مثل مار بود. از دیدنش حالم منقلب می شد. از تماشای دستپاچگی و شرمندگی
معصومانه اش که موجب پچ پچ و خنده های مخفیانه خجسته و دختر عموهایم می شد، چندم می شد. این هم از بخت سیاه
من بود که او این همه خوب بود .که من این همه بد بودم. که هر کار می کردم در دلم جا بگیرد، نمی شد.
بعد از ناهار به پشتی تکیه داد. پای چپ را به طور قائم تا کرد و آرنج دست راست را بر آن نهاد. حالا جسورتر شده بود.
گه گاه وقتی مطمئن بود کسی متو ّجه نیست، زیر چشمی نگاهم می کرد و لبخند می زد. لبخندش زیبا بود و به چشم هایش
فروغ می بخشید. واقعاً مرا می خواست. نمی دانم از کی! هرگز نگذاشته بود چیزی بفهمم. آن روز این موضوع را خوب
می فهمیدم و از درک آن رنج می بردم. انگار نگاه های تحسین آمیز او همچون تیری بر سراپای بدنم می نشست. از دست
های نرم و لطیؾ او، از لباس های گرانقیمتش، از چکمه پوشیدنش، از سبیل های نسبتاً باریک او که گوشه هایش اندکی
رو به بالا تاب خورده بود، از موهایش که به خوبی شانه شده بود و هر یک به دقّت در جای خود قرار داشت، از لحن
مودبانه و پر طمطراق او و از هر چیزی که در چشم دیگران حسن می نمود، نفرت داشتم و مشمئز می شدم.
نچه بیش از همه مرا خشمگین می کرد، این بود که او ت ّصور می کرد من نیز نسبت به او احساس تمایل متقابلی دارم. شاید
هم با ش ّدت بیشتر و پر حرارت تر. متعقد بود که باید هم این طور باشد. جای هیچ سوال و گفت و گویی نیست و ؼیر از
این هم نباید باشد. فکر می کرد با خواستگاری کردن من، م ّنتی بر سر من گذاشته و پاسخ مرا نشیده مثبت تلقی می کرد.
این خودپرستی و اعتماد به نفس او بیش از هر چیز برایم زننده بود. نزدیک ؼروب در سراسر ایوانی که فقط با یک پلّه
از محوطۀ چمن جدا می شد که به استخری بزرگ منتهی می شد و دنبالۀ آن چمن به صورت ّمرغ در میان ردیؾ درخت
های میوه تا بی نهایت گم می شد، گلیم انداختند. یک تخت برای پدرم و عمو جان زدند و روی آن را نیز با گلیم پوشاندند.
بساط کاهو سکنجبین و حلیم بادنجان و میوه و چای و قلیان و ال ّبته آجیل برقرار بود. زن ها روی زمین نشسته بودند. زن
عمو خود پای سماور بزرگ زؼالی قرار گرفته بود و چای می ریخت. هر استکان کمر باریک را در نعلبکی دور طلایی
در سینی های کوچک برنجی با یک قندان بلور یا برنجی کوچک که چند عدد قند در آن بود قرار می داد. خجسته و بچه
های عمو جان همگی مشؽول دویدن و شیطنت بودند. گاهی یکی ازآن ها جلو می دوید و ناخنکی به ظرؾ کاهو سکنجبین
و یا آجیل می زد و با دس ِت ُپر نزد بق ّیه بر می گشت و به فریادهای زن عمو و مادرم و یا دایه ها که از آن ها می خواستند
بنشینند و مثل بچۀ آدم ؼذایشان را بخورند و بعد برای بازی بروند، ترتیب اثر نمی دادند. قنداق منوچهر را باز کرده بودند
romangram.com | @romangram_com