#بامداد_خمار_پارت_69
باهوش تر از آن بودم که نفهمم موضوع به من و منصور مربوط می شود. بلافاصله جنب و جوش شروع شد. خجسته به
شوق بازی با دختر عموها، مادرم به شوق شوهر دادن من و پایان ؼائله، و دایه خانم به شوق استراحت در هوای خنک
شمیران. هر کس به فکر خویش بود.
صبح زود سوار شدیم و به قصد باغ شمیران راه افتادیم .کالسکه از طرؾ راست کوچه می رفت. قرق شکسته بود. سر
کوچۀ سوم باز نگاهم به در بستۀ دکان ن ّجاری افتاد. انگار نه انگار. مادرم که از زیر چشم مرا می پایید، وقتی دید همان
طور خونسرد و بی خیال نشسته ام، خیالش راحت شد. شاید از صرافت افتاده باشم .ولی این طور نبود. تازه مصمم تر شده
بودم. دیشب تا صبح فکرهایم را کرده بودم و نقشه کشیده بودم.
ورود ما به باغ با فریاد و هلهلۀ شادی دختر عموها و پسر عموی کوچک ترم استقبال شد. هوای خنک شمیران، باغ با
صفا و پرآب و درخت و بزرگ عموجان که نه سر داشت و نه ته، مرا هم به وجد آورد.
منوچهر هم با وجود آن که با همه ؼریبی می کرد، آن روز خوش اخلاق شده بود. از ذوق بچه ها جیػ می زد و به خاطر
آن که به آؼوش آن ها برود، خود را از بؽل دایه به جلو پرتاب می کرد و دست و پا می زد .نزدیک ظهر بود. پدرم با
عموجان و منصور به شکار کبک رفته بودند. زن عمو که در نیش زبان زدن و ؼیبت کردن و لُ ُؽز خواندن دست کمی از
عمه جان نداشت و زبانزد فامیل بود، این بار با آؼوش باز جلو آمد. مرا در آؼوش گرفت و بوسید و مرتب مرا دخترم و
عروس خوشگلم خطاب می کرد. مادرم از ته دل می خندید و دو دختر عمویم که بیش از دو سه سال با من اختلاؾ سن
نداشتند و از بچگی با هم بزرگ شده و به سر و کول یکدیگر زده بودیم در آن روز به محض ورود من ساکت شدند و با
حرمت و احترام جایشان را به من دادند .انگار من جسمی شکستنی بودم که تازه ان را برای نخستین بار میدیدند. در
حضور من صدای خود را پایین می آوردند. با احترام صحبت می کردند و آماده خوش خدمتی بودند.
دم ظهر در باغ و ساختمان قدیمی و کهنۀ آن جنب و جوش و برو بیایی بود .ناهار آماده بود و سفره را پهن کرده بودند. از
این سوی اتاق بزرگ تا آن سر سفره گستردند و خدمۀ عموجان مشؽول دوندگی بودند. آخر این مهمانی پیش در آمدی بود
برای ازدواج پسر اربابشان. سبزی خوردن آوردند، دوغ و شربت، خیار تازه، انگور و گلابی که محصول مخصوص باغ
عمو جان بود. سفره با ماست و نان دهاتی آرایش شده بود. یکی پشت ساختمان کباب باد می زد و دیگری دیسهای باقلا پلو
با گوشت ب ّره را روی سفره می گذاشت. دایه جان که منوچهر را بؽل مادرم داده و به کمک رفته بود، آتش گردان را می
چرخاند تا بساط سماور را برای بعد از ناهار آماده کند. تنها تماشای این منظره عزم را سست می کرد و نقشه ام را ابلهانه
جلوه می داد. من به این زندگی تعلق داشتم که وجود رحیم در آن وصله ای ناجور بود. فکر او رویایی خام بود. عبث بود.
من می خواستم از میان این همه ت ّجمل و شکوه و جلال، این آداب و رسوم فامیلی، قید و بند اجتماعی، یک تنه علیه همه
قیام کنم؟ فکرش هم بچه گانه بود. ؼیر ممکن بود. از محالات بود.
پدرم، عمو جان و منصور با اسب از راه رسیدند- هر سه شاد و سر حال. یکی دو نفر کوله کش هم همراه آن ها بودند .از
دامنه های البرز بازگشته و چندتایی کبک زده بودند. عمو جان گفت برای محبوب. من کبک می خواستم چه کنم؟ حیوان
های بی نوا را آش و لاش کرده بودند. فقط یک کؾ دست گوشت داشتند. کبک سرم را بخورد. عجب معر که ای گیر
romangram.com | @romangram_com