#بامداد_خمار_پارت_68

-حالا می گویی چه کنم؟ می خواهم بیایم خواستگاری. سرم هم برود دست بردار نیستم.
-صبر کن خبرت می کنم.
-چه طوری؟
-نشانی خانه ات را بده.
با نگرانی گفت:
-نشانی خانه چه فایده دارد؟ اجاره ای است. اگر پدرت بو ببرد آن جا را هم می خرد.

فکری به خاطرم رسید:
-خوب، از توی حیاط خانه مان می آیم آخر باغ و برایت کاؼذ می اندازم. همین جا. کاؼذ را می پیچم دور سنگ و از سر
دیوار برایت پرت می کنم. گاهی بیا این جا سر و گوشی آب بده!
-گاهی بیایم؟ من هر روز این دوروبرها پرسه می زنم. چه کنم؟ پدرت کارم را گرفته و تو قرارم را.
می دانستم که باید زنش بشوم. هر طور شده زنش می شوم. یک تار موی این شاگرد ن ّجار را نمی دهم صدتا خان و شازده
و فلان الدوله بگیرم .گفتم:
-دیگر باید بروم.
گفت:
-من این همه یادگاری به تو داده ام. زلفم را... خون تنم را... تو به من چه یادگاری می دهی؟
گفتم:
-ا ّول که من به تو یادگاری دادم؟
تع ّجب کرد:
-چه یادگاری؟
-دلم را.
و افتان و خیزان دویدم. از میان پستی بلندی های پر خار و خاشاک که به چادرم می گرفت، که خاک آلودم می کرد، دست
و پایم را خراش می داد، می دویدم و آرزو می کردم ای کاش پاهایم خشک می شدند و تا پایان دنیا همان جا می ایستادم.
**********
یک شب گذشت و خبری از آمدن پدرم نشد. روز دوم نزدیکی های ظهر کالسکۀ پدرم به خانه برگشت ولی پدرم در آن
نبود .فیروز خان با عجله به حیاط اندرون آمد و مادرم را خواست. مادرم چادر نماز به سر افکند و به حیاط رفت. فیروز
دست به سینه جلویش ایستاد. دایه جان بچه به بؽل پشت سر مادرم ایستاده بود.
فیروز خان گفت:
-آقا امر کردند کالسکه را بیاورم خدمتتان و فرمودند خدمت خانم عرض کنم داداش شما را دعوت کرده اند. همین فردا
صبح با آقا زاده و دایه خانم و خانم کوچیک همگی تشریؾ بیاورند باغ شمیران هفت هشت روزی استراحت کنند.

romangram.com | @romangram_com