#بامداد_خمار_پارت_67
باز همان پوزخنده تمسخرآمیز ر لبانش ظاهر شد:
- چرا؟ خدا نکند فرشته ای به وجاهت شما بمیرد. به دنبالش فوج فوج جوان ها فنا می شوند...
ساکت ماند و نگاه خیره اش در من نفوذ کرد. برای این که خود را از آن نگاه سوزان رها کنم، در حالی که صدا به
زحمت از گلویم بیرون می آمد پرسیدم:
- خوب؟ بعد؟
- آقا با چنان خشمی به من نگاه کرد که زانوهایم سست شد. اگر تفنگی داشت آتش می کرد. رو به جلو خم شد و با صدای
آهسته و بم ولی بسیار خشمناک گفت: بگو. سر جلو بردم. می خواستم هیچ کس نفهمد. درشکه چی نفهمد اهل محل نفهمد.
آهسته در گوشش نجوا کردم: چرا اذ ّیتش می کنید؟ دست از سرش بردارید. من هستم که می خواهد زنم بشود. با من طرؾ
هستید. مثل این که مار پدرت را گزیده باشد، کبود شد. به طوری که به خودم گفتم الان خدای ناکرده جلوی پایم می افتد و
تمام می کند. نگاه پر کینه ای به سراپایم انداخت. یکی دوبار خواست نفس بکشد و حرفی بزند، صدایش بالا نمی آمد. بعد،
یک دفعه مثل فنر از جا پرید. تا سورچی بیچاره آمد به خود بیاید، شانۀ او را با دست چپ از پشت گرفت و چنان او را به
عقب کشید که یک پایش به هوا بلند شد و چیزی نمانده بود به زمین پرت شود. دست راست مرد بیچاره با شلاق به هوا
بلند شد. پدرت مثل شیر ؼ ّرید: این را بده به من ببینم. او شلاق را از دست سورچی قابید و تا بیابم به خود بجنبم، چنان
شلاق را بر بدنم کوبید که از بالای زانو تا سر شانه ام پیچید و همان جا محکم ماند. پدرت می خواست شلاق را بکشد و
دوباره بر بدنم بکوبد، ولی شلاق سر جایش چسبیده بود و من هم با آن جلو کشیده شدم، خون از محل شلاق بیرون زد و
پیراهنم پاره پاره شد. پدرت که دید شلاق از بدنم جدا نمی شود، به صدای بلند از میان دندان های به هم فشرده اش فریاد
زد: «حرامزادۀ مزلّؾ، اگر یک بار دیگر حرؾ او را بزنی، می دهم گردنت را خرد کنند، اگر باز این طرؾ ها پیدایت
شود، مادرت را به عزایت می نشانم.» شلاق خود به خود شل شد و از دور بدنم افتاد. پدرت شلاق را جلوی سورچی
پرت کرد و گفت: « راه بیفت.» و رفت. ببین چه به روزم آورده!
یک تکّه پارچۀ سفید خون آلود به طرفم دراز کرد و گفت:
- بگیر، پیشت باشد یادگاری. خون ما هم به خاطرت ریخت. با کی نیست.
از دیدن خون او حالم منقلب شد. گفتم:
- آخ.
انگار شلاق به بدن من خورده بود.
oعمه جان تکّه پارچه را که اثر خون بر آن همچون خ ّطی سیاه باقی مانده بود بیرون حسرت بر آن
ِسر
آورد و نگاهی از
افکند و ادامه داد.
من پرسید:
romangram.com | @romangram_com