#بامداد_خمار_پارت_66

- لابد می دانسته که دور از تو نان از گلویم پایین نمی رود!...
و خندید. دندان هایش باز نمایان شد. سفید و ردیؾ. انگار یک تابلوی نقّاشی. کلاهش را از سر برداشت و آن حلقه های
وحشی را آزاد کرد. آن موهای وحشی که آزاد و رها بر پیشانیش افتادند. پر پشت و خوش حالت. انگار درویی بود که می
خواست رقص سماع در آید. کلاه را در دست می فشرد و می پیچید. چیزی می خواست بگوید، رویش نمی شد. سر بلند
کرد و به نوک درختان نگریست. صورتش ج ّدی بود و چشمان درشتش اندوهگین. پوزخند تلخی زد:
- از ا ّول می دانستم تو را به من نمی دهند.

- بیا خواستگاری. بیا به پدرم بگو می خواهی وارد نظام بشوی. که می خواهی صاحب منصب بشوی. مگر نمی خواهی؟ هان؟
- چرا می خواهم. ولی فایده ندارد. اصلاً نمی گذارد حرؾ بزنم.
- چرا، چرا. وقتی تو را ببیند...
حرفم را قطع کرد:
- پدرت من را دیده.
- چی؟ کی؟ کجا؟
باز با کلاهش ور می رفت و زمین را نگاه می کرد:
- وقتی پدرت دکان را خرید و در آن را تخته کرد، باز هم یکی دو روز می آمدم دم دکان می ایستادم و کشیک می کشیدم ا تو
بیایی و نیامدی. نمی دانستم چه کنم! چه طور تو را ببینم. می ترسیدم به زور شوهرت داده باشند. به همان پسر عمویت...
اسمش چه بود؟
- منصور.
به صورتم نگاه کرد و لبخندی کنایه دار و طعنه آمیز زد:
- آهان، برای مان منصور خان. خیلی مالدار است نه؟
چشمانش نیز به طعنه می خندیدند سرزنش می کردند. او م دل و روح مرا هدؾ گرفته بود. چه شده که همه سر جنگ با
مرا دارند؟ همه قصد خون کردن دل مرا دارند؟ من که خود از پا در آمده ام. که قلبم از قبل هزار پاره شده. با لبخند
محزونی نگاهش را پاسخ دادم. دوباره سر به زیر انداخت و گفت:
- هر چه منتظر شدم نیامدی. تا این که یک روز درشکۀ پدرت را دیدم که از جلوی دکان رد می شود. کروک آن را عقب زده
بودند و آقا جانت در آن لم داده بود. وقتی جلوی دکان رسید، زیر چشمی مرا دید که دست به سینه ایستاده ام. به روی
خودش نیاورد. بی اختیار شدم. به خودم گفتم دخترش را کجا پنهان کرده؟ چه به روز او آورده؟ جلو پریدم و دهنۀ اسب ها
را که آهسته کرده بودند تا بپیچند، گرفتم و گفتم:
- آقا عرضی داشتم.
بی اراده به صورتم چنگ زدم:
- وای، خدا مرگم می دهد.

romangram.com | @romangram_com