#بامداد_خمار_پارت_73
منصور آرام و ملایم شروع به صحبت کرد. من اصلاً نمی فهمیدم چه می گوید. تنم از انجام کاری که قصد انجام آن را
داشتم می لرزید. صد بار پشیمان می شدم و باز تصمیمم عوض می شد.
منصور با ملایمت پرسید:
- محبوبه، زن عمو با تو حرؾ زده اند؟
خودم را به آن راه زدم:
- راجع به چه؟
خندۀ متینی کرد:
- خوب می دانی راجع به چه.
ساکت ماندم. با لحن ملایم مثل اینکه بخواهد بچه ای را ریشخند کند گفت:
- هر کار دلت می خواهد بگو برایت می کنم. نمی خواهم فکر کنی همه چیز به میل من یا آقا جان و خانم جانم پیش می رود.
اگر دلت بخواهد برایت خانۀ جدا می گیرم. نباید دست به سیاه و سفید بزنی. باید پیانو مشق کنی. برایت معلّم می گیرم. دلم
می خواهد زبان فرانسه بخوانی...
- من پیش آقا جانم زبان فرانسه خوانده ام.
- خوب چه بهتر. پس تکمیلش می کنی. گلدوزی می کنی. دلم می خواهد فقط مهمانی بروی و یا از خانم های محترمه ای
پذیرایی کنی. مهمان هایی مثل خودت. گرچه نه به وجاهت خودت.
ناگهان دلم به حالش سوخت. او نسبت به من همان احساسی را داشت که من به رحیم ن ّجار داشتم. بازی مسخره ای بود.
ًعا
لبخند مهربانی زد و نگاه گرمش بر چهرۀ من گردش کرد. او مردی بود که اگر همسر خویش را دوست می داشت واق
می کوشید تا او را خوشبخت کند. حرمی را که برای زندگی خانوادگی قائل بود از پدر خویش به ارث برده بود. در یک
کلام منصور مرد شرافتمندی بود. یک انسان بود. این حقیقت را حتی من نیز نمی توانستم انکار کنم. همین جا بود که در
می ماندم. او را دوست داشتم. بدون شک دوستش داشتم و راضی به بدبختی و تیره روزیش نبودم. همان طور
دخترعموهایم را دوست داشتم؛ همان طور که منوچهر را دوست داشتم.
در کنار نهر آب راه رفتیم. منصور یک سیب گلاب را از درخت چشید. حالا به درختان کهن گردو رسیده بودیم. هر یک
فقط جلوی پای خود را می دیدیم و از حضور یکدیگر آگاه بودیم. باز لرزشی بی امان مرا فرا گرفته بود. همان لرزی که
هر وقت تصمیم می گرفتم پرده از راز موحش و خانمان برانداز خود نزد کسی برگیرم به سراؼم می آمد و مرا با وحشت
مرگ رو به رو می کرد. یک بار از چنگ ؼیرت مردانۀ پدرم جان سالم به در برده بودم و این بار باید آمادۀ رویارویی با
همان تع ّصب و ؼیرت از جانب پسر عموی خویش می شدم. باید دست رد به سینه اش می زدم و عواقب خشونت بار آن
را نیز می پذیرفتم. آن روز ما نه آهویی دیدیم و نه خرگوشی. فقط قدم می زدیم. من با اکراه و بی میلی و او با اشتیاق و
حرارتی معصومانه. از حرکت باز ایستادم و روی کندۀ درخت گردویی در کنار آب نشستم. لبخند زنان پرسید:
- خسته شدی؟
romangram.com | @romangram_com