#بامداد_خمار_پارت_51

خجسته سلامی کرد و دوان دوان به ته حیاط رفت تا ؼذا را که پدرم به محض ورود دستور کشیدن آن را به حاج علی داده
بود از او بگیرد و بیاورد. نزهت زورکی خندید و گفت:

- خوششتان نمی آید اینجا باشم آقا جان؟
- چرا جانم، چرا! قدمت به چشم. ولی این وقت شب... بدون شوهرت...؟
آن گاه حیرت زده و مبهوت نگاهی به اطراؾ انداخت و به مادرم گفت:
- حالت خوب نیست خانم؟ رنگ و رویت خیلی پریده.
در حالی که کتش را که در آورده بود روی یک مخده می انداخت، در کنار سفره نشست. مادرم گفت:
- چرا، خوب هستم، سرم یک کمی درد می کند، به نظرم چاییده باشم. شما ترشی نمی خورید؟
پدرم عدس پلو را در بشقاب کشید. هنوز یکی دو لقمه از آن را نخورده بود که خطاب به مادرم گفت:
- پس منوچهر کجاست؟ سر و صدایش نیست.
مادرم حرؾ توی حرؾ آورد:
- نزهت جان، چرا شربت برای خودت نمی ریزی؟
پدرم که ناگهان جو را ؼیر طبیعی یاقته بود، خطاب به من گفت:
- محبوبه، تو چه ات شده؟ چرا بق کرده ای؟...
و بعد با نگرانی، با صدای نسبتاً بلند پرسید:
- خانم، منوچهر کجاست، شماها چه آن شده؟ دایه کو؟ فیروز و زنش کجا هستند؟...
چون متو ّجه سکوت همۀ ما شد، نگرانی و هراس در او ش ّدت گرفت. احتمالاً می ترسید که منوچهر به نحوی از دستش
با
رفته باشد. بلایی که در آن روزگار احتمال آن برای اطفال نوزاد زیاد بود و به ک ّرات پیش می آمد. این بار وحشت و
تحکّم پرسید:
- خانم، گفتم منوچهر کجاست؟
مادرم با صدایی که انگار از ته چاه در می آمد گفت:
- خانۀ نزهت.
من آهسته دامن لباسم را بر طبق عادت تکان دادم. نه این که ؼذایی روی آن ریخته باشد. چرا که تقریباً اصلاً ؼذا نخورده
بودم. فقط بر حسب عادت، و آهسته از جا برخاستم و از اتاق خارج شدم. چهار جفت چشم با احساسات و اندیشه های
گناگون مرا تعقیب کردند. مادرم که سعی می کرد چشمش به من نیفتد، با نفرت روی از من برگردانید. بلافاصله صدای
پدرم بلند شد:
- امشب توی این خانه چه خبر است؟


romangram.com | @romangram_com