#بامداد_خمار_پارت_50

صدای مادرم را می شنیدم که با ناله و قهر به خجسته می گوید:
- مادر، در و پنجره را ببند، سردم شده.
:خجسته با ترس و احتیاط به ملایمت می گفت

- توی چله تابستان خانم جان؟ هوا که خیلی گرم است!
- گفتم آن در را ببند، بگو چشم. حالم خوش نیست.
صدای بسته شدن در و پنجره رو به ایوان را شنیدم. پشت پنجره ها از درون اتاق پشت دری هایی با حاشیه سفید تور که
کمرشان را از میان بسته و باریک کرده بودند نصب شده بود که دید نامحرم را به درون اتاق محدود می کرد. حتما مادرم
نمی خواست صدای پدرم بیرون برود و احتمالا در ته باغ و کنج آشپز خانه به گوش نیمه کر حاج علی برسد.
حالا که دایه جان و دده خانم نبودند، خواهرانم سفره را چیدند. باز دوغ و شربت آلبالو که پدرم آن همه دوست داشت و
مادرم اصلا دوست نداشت. باز ترشی لیته و ترشی گردو که بهار همان سال مادرم برای اولین بار درست کرده بود و
هنوز درست هم جا نیفتاده بود.
صدای ناله مادرم را شنیدم که با عجز و درماندگی به نزهت می گفت:
- هی گفتند ترشی گردو نیندازیدها، آمد و نیامد دارد. گوش نکردم به حرفشان خندیدم. باور نمی کردم این بلا به سرم می آید.
نزهت با صدایی گرفته به زور خندید:
- وا چه حرؾ ها! حرؾ های خاله زنک ها را می زنید خانم جان. حالا هم که طوری نشده. خوب، دارید دخترتان را شوهر
می دهید. خودمانیم ها، کم کم داشت دیر می شد.
- نزهت حیا کن. من تابوت محبوبه را هم روی دوش این پسره لات بی همه چیز نمی گذارم. خواب دیده خیر باشه. او یک
ؼلطی کرده، تو هم دنباله اش را گرفتی؟ امشب من باید تکلیفم را با این دختر پیش پدرت روشن کنم.
- خانم جان، تو را به خدا تا آقا جان از راه می رسند شروع نکنیدها! بگذارید ا ّول خستگی در کنند. یک لقمه ؼذا بخورند بعد...
روؼن داؼش را هم خیلی زیاد نکنید.
مادرم آه کشید:
- نمی خواهند تو به من درس بدهی.
ا ّول صدای قدم های پدرم را از بیرونی شنیدم. بعد از م ّدتی کوتاه لحن شگفت زدۀ او از حیاط اندرون به گوشم خورد:
- خانم کجا هستید؟ چرا هیچ کس این جا نیست؟
خجسته در ایوان به سراؼم آمد و با صدای آهسته و وحشت زده گفت:
- محبوبه، فعلاً پاشو بیا توی اتاق تا آقا جان بویی نرد. بعد از شام برو.
با قیافۀ گرفته گوشۀ سفره نشستم. پدرم کفش ها را کند و با عصای آبنوس که برای شیکی به دست می گرفت، وارد اتاق
شد. از دیدن عصا برق از سرم پرید.
- چرا حاج علی در را باز کرد؟ پس فیروز کجاست؟ ِاهه، نزهت تو هم که این جا هستی!

romangram.com | @romangram_com