#بامداد_خمار_پارت_52
دوان دوان به اتاق کناری رفتم، ولی فکر کردم ماندن در این جا فایده ای ندارد. بسیار به خطر نزدیک بودم. پدرم ا ّول از
همه دنبال من به این جا می آمد و بعد هم به صندوقخانه که از بچگی مخفیگاه مورد علاقۀ من بود می رت. چادر نماز
خود را به یک دست گرفتم و با دست دیگر ارسی هایم را برداشتم. بار دیگر نوک ا پشت در رفتم و از درز در چشم به
درون دوختم. پدرم دستها را پشت کمر زده و بالای سر مادرم ایستاده بود. مادرم با زاری و التماس می گفت:
- آقا، شما را به خدا بنشنید تا بگویم. این طور که شما بالای سر من ایستاده اید زبانم بند می آید.
پدرم در سکوت با دو سه قدم بلند به انتهای اتاق رفت و یک صندلی چوبی از کنار میز عسلی برداشت. برگشت و آن را
در کنار مادرم درست رو در روی او گذاشت و روی آن نشست. دست ها را روی سینه صلیب کرد. حالا تکمۀ آستین ها
را گشوده و آن ها را تا کرده بالا زده بود. یکی دو تکمۀ یقۀ پیراهنش هم باز بود. کؾ پاهای پوشیده در جورابش روی
زمین تقریباً به یکدیگر چسبیده بود و زانوهایش از هم جدا بودند. انگار می خواست فضای لازم را برای هیکل مادرم
ایجاد کند.
- خوب، من نشستم. حالا بفرمایید.
صدایش آمرانه بود. مادرم رو به خجسته کرد:
- خجسته، برو بخواب.
پدرم در سکوت و متع ّجب یک ابروی خود را باا برد و به خجسته نگاه کرد. خجسته که چنان سر به زیر افکنده بود که
فقط مؽز سرش دیده می شد، سر بلند کرد و گفت:
- نمی خواهید سفره را جمع کنم؟
- لازم نیست. من و نزهت خودمان ستیم. جمع می کنیم.
خجسته بیرون آمد. خودم را کنار کشیدم. خجسته در را بست و به سوی من نگاه کرد و با چشمانی که از فرط وحشت
گشاد شده بودند، لب خود را گزید و آهسته گفت:
- اینجا نمان. برو قایم شو. آقا جان تکه تکه ات می کند. برو قایم شو.
به علامت سکوت انگشت روی لب نهادم و اشاره کردم که برود بخوابد. بدنم می لرزید و نمی توانستم به خوبی درون اتاق
را تماشا کنم.
پدرم خطاب به مادرم گفت:
- خوب؟
- من دایه و منوچهر را فرستادم خانه نزهت که ....
پدرم حرؾ او را قطع کرد:
- مگر این بچه شیر نمی خواهد؟
- خوب، برای همین فرستادم خانه نزهت. گفتم دایه محمود به منوچهر هم شیر بدهد. فیروز و دده خانم را هم نزهت به بهانه
نذر و نیاز و شمع روشن کردن به شاه عبدالعظیم فرستاده. می خواستیم خانه خلوت باشد.
romangram.com | @romangram_com