#بامداد_خمار_پارت_327

- دایه جان، دیشب خواب کبوتر دیدم.
- خیر است مادر. بچه دار می شوی.
- دایه جان، خواب استخر آب زلالی را دیده ام.

- انشالله خیر است. درمان می شوی مادر. آب روشنایی است.
- دایه جان، خواب یک آقای نورانی را دیده ام. یک آیینه به من داد.
- به به، شفایت را از امام رضا گرفته ای.
بعد، کم کم چشمم بر واقعیات گشوده شد. حقیقت را می پذیرفتم، به تدریج و با تانی. انگار کسی با منطقی فیلسوفانه مرا
آرام کرده باشد. انگار کسی با پند و اندرزی حکیمانه دلداریم داده باشد، تسکینم داده باشد.
می ترسیدم این آرامش موقتی باشد. این آبی که ناگهان بر آتش درونم پاشیده شده بود با برگشتن به تهران و با دور شدن از
امام رضا ( ع ) ، به یک باره چون حبابی که بر آب است بترکد. شعله درونم باز سر برکشد و مرا بسوزاند. روزگارم را
سیاه کند. از خودم اطمینان نداشتم. از احساسات تند خودم وحشت داشتم. در ماه دوم هر روز و هر شب ذکر می گفتم:
- ای اما رضا ( ع ) ، دلم را آرام کن. این که دیگر می شود! این که دیگر مشکل نیست! قلب دیوانه مرا سرد کن. یا از مرگ
سردم کن یا از آتش دلم را سرد کن.
دیگر اشک نمی ریختم. التماس نمی کردم. به تسلیم و رضایی عارفانه رسیده بودم. بیچارگی خود را با استیصال پذیرفته
بودم و هنگامی که باز می گشتم مشتاق دیدار منصور بودم.ه تهران و به شمیران رسیدم. همه به استقبالم آمدند. بچه ها که
شادمانه انتظار سوؼات داشتند و ذوق می کردند. ناهید که روز به روز خوشگل تر می شد و نیمتاج که شرمسار می خندید
و می گفت جای من خیلی خالی بوده. منصور در خانه نبود. وقتی رسید که همه ما در ساختمان نیمتاج دور میز ؼذا جمع
شده بودیم. مثل همیشه سرد و جدی وارد شد. انگار فراموش کرده بود که من در سفر بوده ام. اول به نیمناج سلام کرد.
جواب سلام بچه ها را داد و آن گاه رو به من که مثل خود او جدی و متین نشسته بودم کرد و گفت:
- رسیدن شما به خیر. خوش گذشت؟
نمی دانم چرا به یاد شب چهارشنبه سوری افتادم به یاد:
اگر با دیگرانش بود میلی
سبوی من چرا بشکست لیلی؟
با همان حالت رسمی پاسخ دادم:
- به خوشی شما بد نبود.
در نور زیر چراغ سقفی دیدم که رگه های سپید کم و بیش در سرش ظاهر شده. کم کم موهای جلوی پیشانی اش کم پشت
می شد. چهارشانه تر شده بود. اندکی چاق تر. بچه ها همگی سالم و با نشاط بودند. پسر اشرؾ مثل همیشه ناآرام بود.
شیطنت می کرد. از زیر میز پای برادرش را لگد می کرد. روبان سر ناهید را می کشید و صدای آن ها را درمی آورد.
همه، حتی نیمتاج، شاداب و خوش آب و رنگ و چاق و فربه تر از پیش به نظر می رسیدند. انگار ؼیبت من برای همه

romangram.com | @romangram_com