#بامداد_خمار_پارت_326

- چه کنم؟ دست خودم نیست. به نیمتاج حسادت می کنم. دلم می خواهد منصور زجر بکشد و خوش نباشد. می خواهم منصور
فقط مال من باشد. فقط با من زندگی کند .....
نزهت کلامم را قطع کرد و با لحنی سرزنش بار و در عین حال پند آمیز گفت:
- محبوبه، بدت نیایدها، ولی تو پرخاشجو شده ای. آشوب طلب شده ای. دنبال دردسر می گردی. مثل این که آرامش به تو
نیامده. مثل مادرشوهرت شده ای. مثل مادر رحیم .... آقا جان و خانم جان ما را این طور بار نیاورده اند. این رفتار از تو
بعید است. زورگو شده ای. دنبال بهانه می گردی که گناه خودت ره به گردن این و آن بیندازی. دلت می خواهد آدم های

مظلوم را اذیت کنی. به نیمتاج بیچاره هم که حتما هر لحظه دیدار تو، دیدار سر و رو و بر و موی تو برایش عذاب است
حسادت می کنی؟ این مصیبت تقصیر خودت است. باید آن را به گردن بگیری. خود کرده را تدبیر نیست.
راست می گفت. درست همان چیزی را می گفت که قبلا خودم صد بار به خود گفته بودم. ناله کنان پرسیدم:
- پس چه کنم نزهت؟ بگو چه کنم؟
- برو سفر. یکی دو ماه از تهران برو. از خانه و زندگیت دور شو. برو مشهد. برو امام رضا ( ع ) دخیل ببند. شاید حاجتت
روا شود. برو استخوان سبک کن. تا هم تو قدر منصور را بیشتر بدانی، هم او قدر تو را.
پوزخند تلخی زدم:
- فکر نمی کنم بود و نبود من برای او تفاوتی داشته باشد!
نزهت به من چشم ؼره رفت.
*****
منصور حیرت زده پرسید:
- دو ماه؟ .....
- آره منصور. دو ماه. باید بروم. باید آرام شوم.
با لبخندی مهربان به من نگریست:
- تو؟ آرام می شوی؟ من که باور نمی کنم. من آدمی آتشین مزاج تر از تو ندیده ام. آرامشی در کارت نیست.
و خندید و ادامه داد:
- و همین است که وجود مرا می سوزاند.
با دایه جانم راه افتادیم. تنها کسی بود که درد مرا می فهمید و در آن شریک بود. تنها کسی بود که پسر مرا دیده بود. در
منزل تر و تمیز یکی از منسوبین دور مادرم اقامت کردیم. هر روز کار من رفتن به حرم بود. ساعت ها می نشستم و به
ضریح خیره می شدم. انگار ارتباطی قلبی بین من و این ضریح برقرار شده بود. انگار با نگاهم تمام درد درونم را بیرون
می ریختم و آرام می شدم. یک ماه اول هر روز و هر شب از خدا و از امام رضا شفا می خواستم.
- فقط یک پسر. فقط یکی.
هر روز تکرار یک خواهش. مثل این که ذکر گرفته ام. هر روز صبح می گفتم:

romangram.com | @romangram_com