#بامداد_خمار_پارت_325
وباره زندگی روی ؼلتک همیشگی افتاده بود. دوباره بهار و پاییز و زمستان و تابستان. من دیوانه بودم. بچه می خواستم و
ممکن نبود. چرا باید همیشه در آرزوی چیزی باشم که محال است. به دنبال معالجه رفتم. از معالجات خانگی شروع کردم.
خودم هم از اول می .هر که هر چه گفت انجام دادم. باجی های بی سواد، پیرزن ها، جادو و جنبل، هیچ کدام فایده نداشت
می ترسید به سراغ پزشکان تحصیلکرده بروم. جواب .دانستم. خودم بهتر از همه می دانستم که چه به روز خود آورده ام
آن ها را از قبل می دانستم. با همه این ها به منصور گفتم که می خواهم به طور جدی به دنبال معالجه بروم. خندید و
:گفت
- چه کار خوبی می کنی محبوب جان.
این حرؾ ها را فقط به خاطر دل من .ولی چندان مشتاق به نظر نمی رسید. احساس می کردم که برایش بی تفاوت است
می زد. او بچه داشت. کمبودی نداشت. این را خوب می دانستم و خون خونم را می خورد. نیمتاج می دانست که به دنبال
معالجه هستم و نگرانی از چشمانش می بارید. از شوهر خجسته کمک خواستم. مرا به چند همکار متخصص خود معرفی
کرد. می رفتم و با نگرانی در اتاق انتظار آن ها می نشستم. بوی دارو در دماؼم می پیچید و امیدوارم می کرد. دلم مانند
همان روزی که شادمان برای سقط جنین به جنوب شهر رفتم می تپید و می خواست از حلقومم خارج شود. پزشکان مودب
و مهربان بودند. در ابتدا همه لبخند می زدند. خوش بین بودند. می گفتند برای خانمی به جوانی من جای امیدواری هست.
ولی بعد از مدتی، وقتی معاینه می شدم، وقتی از داروهایشان استفاده می کردم و نتیجه ای نمی گرفتم، لبخند از چهره
هایشان رخت برمی بست. عبوس و جدی می شدند. سری از روی تاسؾ تکان می دادند و من من می کردند. من به دهان
آن ها خیره می شدم. انگار می خواستم پاسخ مثبت را از آن بیرون بکشم. انگار محکومی بودم که منتظر کلام آخر قاضی
.است. فرمان عفو یا دستور مرگ
آن ها که حالت مرا درمی یافتند، پشت به من می کردند که چشمشان در چشمم نیفتد و به آرامی می گفتند که نباید ناامید
بشوم. که خدا بزرگ است. که اگر بخواهد همه چیز ممکن خواهد شد. باز پزشکی دیگر و دوره طولانی معالجه و دوباره
همان جواب.
چنان از پای در آمدم که دست از همه چیز شستم. بیمار شده بودم. حساس و دل نازک شده بودم. تند خو شده بودم. ولی
فقط نسبت به منصور.
در برابر سایرین جلوی خودم را می گرفتم. حرمت نیمتاج را حفظ می کردم. خودداری می کردم و فقط شب ها کنار
منصور اشک می ریختم. روزگار را به کامش تلخ می کردم و خود می ترسیدم که بیش از پیش به آؼوش نیمتاج پناه ببرد.
عاقبت به نزهت روی آوردم:
- نزهت، دارم از ؼصه می میرم.
ؼمگین نگاهم کرد:
- نکن محبوب، با خودت این کار را نکن.
صدایم بلند شد:
romangram.com | @romangram_com