#بامداد_خمار_پارت_324

- همیشه از شما راضی بوده ام آقا جان.
- محبوب، نگذار منوچهر ؼصه بخورد. به خواهرهایت هم گفته ام. منوچهر باید تحصیل کند. باید به هر جا که لازم باشد برود.
از خرج مضایقه نکنید. البته از سهم خودش. ولی باید به بهترین مدارس برود. من تو را مسئول او می کنم. اول حرؾ تو
و بعد نظر مادرت. شاید بخواهد برود فرنگ و مادرت از روی عاطفه مادری رضایت ندهد. ولی تو باید پشتش بایستی.

هر کار صحیحی که بخواهد بکند مختار است. هر کار که باعث ترقی و پیشرفتش باشد. تو مسئول او هستی. تو جانشین
من در این مورد هستی. فهمیدی؟
فهمیده بودم که باید منوچهر را به چشم پسرم نگاه کنم. به چشم پسری که دیگر وجود نداشت. ولی گریه امانم نمی داد.
امانم نمی داد که نفس بکشم چه برسد به آن که صحبت کنم. منصور گفت:
- عمو جان، مرا هم قبول دارید؟ من از جانب محبوبه و خودم قول می دهم. خیالتان راحت باشد.
پدرم گفت:
- پیر بشوی پسرم. خیال من راحت است.
سکوت کرد و آن گاه وصیت کرد. آنچه از اموالش به من و منوچهر مربوط می شد. یکی یکی توضیح داد. اگر چه قبلا
رسما ثبت کرده بود، آن گاه گفت:
- محبوب جان، می دانم که اؼلب به سراغ عصمت خانم می روی. ولی سفارش می کنم باز هم به او سر بزنی. از کمک به او
و پسرش مضایقه نکن. کسی را ندارند.
- البته که می روم آقا جان. اگر شما هم نمی گفتید من آن ها را ول نمی کردم.
خندید و دست بر سرم کشید و گفت:
- هنوز هم آتشپاره هستی. حالا بلند شو برو. می خواهم بخوابم.
اشک رهایم نمی کرد.
- بلند شو دختر. این اداها یعنی چه؟ من که هنوز جلوی رویت هستم!
از جا برخاستم. صحنه شب های شعر حافظ. شب تولد منوچهر. روز عقدم. خانه حسن خان. روزی که رحیم برای طلاق
به خانه ما آمد و فریادهای پدرم، همه به ترتیب از مقابل چشمم رژه می رفتند. بالاتر از همه، فحش های رحیم به یادم آمد.
ناسزاهایی که مرا بدان خطاب می کرد. که به من می گفت، پدر سگ، پدر سوخته. که به این مرد شریؾ بی آزار ناسزا
می گفت. ناگهان آرزو کردم این جا بود تا شاهرگش را می زدم. خم شدم. هنوز دستم در دست پدرم بود. پرسیدم:
- آقا جان؟ ....
دوباره بؽض راه گلویم را گرفت. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- آقا جان .... مرا .... بخشیده اید؟
کاش لال شده بودم و نپرسیده بودم. اشک در چشمانش حلقه زد. دست مرا، دست من رو سیاه را محکم فشرد. بالا برد و
پشت دستم را بوسید.

romangram.com | @romangram_com