#بامداد_خمار_پارت_323

گرفته گفت که پدرم مرا خواسته. دخترش را خواسته بود. هنگامی که با شورلت سیاهرنگ منصور به آن جا رسیدیم، همه
قبل از ما آن جا بودند. پدرم یک یک فرزندانش را می خواست و با آن ها حرؾ می زد. هریک به نوبه با چشم گریان از
اتاق او خارج می شدند.
پدرم مرا صدا کرد و پرسید:
- محبوب نیامده؟
داخل شدم. منصور همراهم بود. پدرم گفت:
- آمدی دخترم؟

کنار تختش زانو زدم:
- بله آقا جان. حالتان چه طور است؟
- خراب دختر جان. خیلی خراب.
باز چانه ام می لرزید. کی اشک مرا رها می کرد؟ نمی دانستم. گفتم:
- آقا جان ....
گفت:
- گریه نکن دخترجان. مرگ حق است.
- اوه نه. من که گریه نمی ....
منصور کنار تخت پدرم نشست. چشمان او هم سرخ بود. دست پدرم را گرفت:
- سلام عمو جان
- پیر بشوی پسرم. محبوب را به دست تو می سپارم. خیالم راحت است که از او سرپرستی می کنی. می دانی وقتی با محبوبه
ازدواج کردی، چه قدر سربلندم کردی؟
منصور لبخند محزونی زد:
- این حرؾ ها را نزنید عمو جان.
- نه. نه. تعارؾ نکن. گوش کن محبوبه، خانه ای را که سابقا برایت خریده بودم و برای طلاق گرفتن به اسم من کردی،
فروختم. کاربدی کردم؟
منظره پسرم زیر ملافه سپید، کنار دیوار در نظرم مجسم شد. کاش می توانستم آن تکه از زمین و فضای خانه را قیچی کنم
و با خود بردارم. آن وقت آن را هم توی این صندوقچه می گذاشتم. گفتم:
- نه آقاجان، کار خوبی کردید.
پدرم که از طرؾ من وکالت تام داشت، گفت:
- در عوض در قلهک یک تکه زمین برایت خریدم. کنار باغ خودمان. البته کمی هم پول از خودم روی آن گذاشتم. چهارصد یا
پانصد متر بیشتر نیست. ولی بالاخره این هم برای خودش چیزی است. خواستم بدانم راضی هستی؟

romangram.com | @romangram_com