#بامداد_خمار_پارت_328
مؽتنم بوده است. لبخند ملایمی بر گوشه لبم نشست. منصور نگاهی به سویم افکند که برق تعجب را در آن دیدم. فقط یک
لحظه. بعد دوباره همان نگاه سرد و جدی که بیانگر فاصله و برتری رئیس خانواده بر اهل بیتش بود جای آن را گرفت.
خوب می دانستم در زیر این چهره خشک و سرد آتش التهاب زبانه می کشد. آتشی که به مجرد ورود به اتاق من سر بر
می دارد و این مرد سرد و بی تفاوت را نرم و هیجان زده و شیدا می کند.
وقتی شب به خیر گفتم و به ساختمان خودم رفتم، منصور آن قدر در مطالعه روزنامه ؼرق بود که حتی جواب مرا هم
نداد. در اتاقم آرام توی مبل لم داده بودم. پیراهن کرشه راه راه آبی و صورتی که دامنی بلند داشت به تن داشتم. گیسوانم را
بر شانه ریخته بودم. گردن بند اشرفی را که منصور به من داده بود به گردن داشتم. من این گردن بند را خیلی دوست
داشتم. نه به خاطر آن که قیمتی بود. بلکه به این دلیل که هدیه منصور بود.
آرام از در وارد شد و در اتاق را پشت سرش بست. خیره به من نگاه می کرد. انگار یک مجسمه چینی را تماشا و تحسین
می کند. محو جمال من شده بود. دستم را دراز کردم. مطیع و مشتاق نزدیکم آمد و بازوانش را از هم گشود. فقط گفت:
- دیگر تا وقتی که من زنده هستم نباید بی من به سفر بروی.
خندیدم. چراغ روشن بود. بر مخده ای که به جای کرسی گذاشته بودم نشسته بود و تار می زد و اندک اندک می نوشید.
گفتم:
- منصور، ناهید دختر خوشگلی می شود.
جرعه ای از نوشابه اش را نوشید و بی خیال پاسخ داد:
- آره، شکل مادرش می شود. اگر آبله نگرفته بود زن خوشگلی بود. ناهید به مادرش رفته.
گفتم:
- اوهوم.
و از حسد داغ شدم. سرش گرم شده بود. پر حرؾ شده بود. گفت:
- بیچاره زشت نبوده. آبله او را از بین برده. تا سر شانه ؼرق آبله است.
پس بقیه اندامش سالم بود. پس هیکلش شکیل و زیبا بود. حتما بود. با قد بلند و باریکی که داشت، با آن پوست سفید، وقتی
که راه می رفت می خرامید. رفتارش، قدم برداشتنش، شازده وار بود و هر کس او را از پشت می دید کنجکاو می شد که
چهره این هیکل زیبا را ببیند. که این طور! حرفی از تن و بدنش نمی زد. پس زیباست. پس قشنگ است. گفتم:
- ولی مثل این که چاق شده.
بی اعتنا، بی تفاوت و شاید با بی علاقگی گفت:
- آخر دوباره حامله است.
ضربه بر سرم فرود آمد. رشک و ؼضب در درونم سر برداشت. آن همه دعا و عبادت، آن آرامش صوفیانه، دود شد و به
هوا رفت. باز خصلت زنانه در درونم جوشید. میل به تملک مشتاق اول بودن. بی میل به آن که مرد زندگی خود را با
دیگری تقسیم کنم. در انتظار آن که قلبی که در سینه همسرم بود فقط به خاطر من بتپد. انتظار ساده ای که از روز اول
romangram.com | @romangram_com