#بامداد_خمار_پارت_318


صدایش شاد و خندان بود. سنجاقی که با عجله بر موهایم زده بودم باز شد و موهایم رها شد. شاید اگر منصور این قدر
تاکید نکرده بود، سنجاق را محکم تر می زدم یا به جای یک سنجاق سه چهار تا می زدم. گفتم:
- آه، من می خواستم بیایم خدمت شما.
نگاهش سراپایم را برانداز کرد:
- چه فرقی می کند؟ بعلاوه، شما تازه عروس هستید. وظیفه من بود.
در کلامش ذره ای رشک و طعنه کنایه نبود. لحن کلامش خصم را خلع سلاح می کرد. منصور را فراموش کردم.
- بفرمایید توی مهمانخانه. خدا مرگم بدهد. بخاری هم که روشن نیست!
- نه. نه. مزاحم نمی شوم. می آبم توی اتاق نشیمن. همانجا زیر کرسی راحت تر است.
- بفرمایید. قدم به چشم.
قدش بلندتر از من بود. تقریبا هم قد منصور. زیر کرسی نشست. آتش کرسی سرد شده بود. بخاری دیواری را روشن
کردم. نگاهش را بر پشتم، بر گیسوانم، بر سراپایم احساس می کردم. گفتم:
- الان خدمت می رسم. باید ببخشید.
کلفتم چای آماده کرده بود و آورد. شیرینی و سایر تنقلات را هم آورد. زیر چشمی به من و او نگاهی کرد و رفت. بخاری
گرم شد. منصور به سراغ بچه ها رفته بود. دوباره همان ظاهر جدی و عصا قورت داده را به خود گرفته بود. یک وری
روی لحاؾ نشستم و تعارؾ کردم:
- خیلی خوش آمدید خانم بزرگ.
و با به کار بردن این لقب نشان دادم که برتری او را قبول دارم. ساکت نگاهم کرد و گفت:
- راستی که خیلی خوشگلی.
و بعد بسته ای از زیر چادر بیرون کشید و به دست من داد:
- از آب گذشته. سوؼات مشهد است.
نبات بود و یک عالم زعفران.
- زحمت کشیدید. دست شما درد نکند.
آن گاه یک جعبه کوچک را توی سینی مسی بالای کرسی گذاشت:
- باید زودتر از این ها خدمتتان می رسیدم، برای عرض تبریک. ولی خوب، سفر بودم. این یک چشم روشنی ناقابل است.
قبولش کنید.

جعبه را باز کردم. یک سینه ریز طلا بود. رشوه بود، اعلام تسلیم بود. پیشکش حکمران ضعیؾ به سلطان فاتح. دلم به
حالش سوخت. آهسته و زیر لب گفتم:
- لازم نبود. واقعا لازم نبود.

romangram.com | @romangram_com