#بامداد_خمار_پارت_319

ناگهان خانه از هیاهوی بچه ها پر شد. پسرها، پسر خودش، پسر اشرؾ خدا بیامرز، هر دو تر و تمیز، هر دو یکسان.
هیچ تفاوتی بین این دو بچه نگذاشته بود. به شک افتادم. برگ برنده در دست که بود؟ من یا او؟ به خواهش من کلفتش را
فرستاد و خواست تا کلفتش ناهید را بیاورد. پسرها را بوسیدم. هر دو در عین شیطنت بسیار مودب بودند. آشکارا خانمی
که وظیفه مادری آن ها را به عهده داشت وواقعا شایسته بود. ناهید را آوردند و در آؼوشم نهادند. دلم ضعؾ رفت. می
خواستم مال من باشد. بچه من باشد. در بؽل من ؼریبی نکرد. فقط خود را به سوی تنقلات روی کرسی می کشید و هر چه
می خواست به چنگ می آورد. از بس شیرین بود، از بس خواستنی بود، هر چه از هر کس می طلبد به چنگ می آورد.
پسرها خسته بودند و رفتند. ناهید خوابید. لحاؾ کرسی را رویش کشیدم که سرما نخورد. نرم و لطیؾ بود. نمی دانم چه
شد که هوس کردم با نیمتاج درد دل کنم. گفتم:
- خوشا به حالتان.
یکه خورد:
- خوشا به حال من؟
- بله. با این بچه های ماشالله دسته گلی که دارید.
چشمانش حالت محزونی به خود گرفت و ساکت شد. سپس آهسته چادر از سر برداشت و گفت:
- خوب ببین که افسوس نخوری.
تکان خوردم. آبله چه به روز او آورده بود! تمام صورت و گردنش و بنا گوشش جای سالم نبود. از همه بدتر موهایش
بود. می شد آن ها را دانه دانه شمرد. بیچاره به آن ها حنا بسته بود. به این امید که شاید پر پشت تر شود. حالا خوب می
فهمیدم که چرا منصور از من می خواست موهایم را ببندم. احساس شرم کردم. حس کردم که آدم خبیثی هستم. از موهای
بلند و پر پشتم خجالت کشیدم. تحت تاثیر شخصیت قوی و مهربان او قرار گرفتم. او را اخلاقا از خود برتر یافتم. قابل
احترام یافتم. ناگهان مهرش در دلم نشست. نمی شد فهمید که در روزگار سلامت زشت بوده یا زیبا! فقط لب های درشت و
برجسته اش تا حدی از لطمه آبله در امان مانده بود. لبخند نرم و اندوهگینی زد و پرسید:
- باز هم خوش به حالم؟
بی اراده گفتم:
- من هم آفت زده هستم. بچه دار نمی شوم.
و اشک در چشمانم حلقه زد.
- می دانم.
ساکت شد. آن گاه در حالی که سر به زیر انداخته بود، آهسته گفت:

- آمده ام خواهشی از شما بکنم، نخواهید مرا از چشم منصور بیندازید چون من سوگلی نیستم، مخصوصا حالا که شما را می
بینم. من بچه دار هستم. راضی نشوید بچه هایم بی پدر شوند. در به درمان نکنید. فقط همین.
در عین زشتی، در عین استیصال و درماندگی، در حالی که التماس می کرد، چنان شخصیت و وقاری داشت که شیفته اش

romangram.com | @romangram_com