#بامداد_خمار_پارت_317
آتش در بخاری دیواری هرگز خاموش نشود. سخنانش مهربان و ملایم بود و از معلومات عمیق و ؼنای فرهنگی او
حکایت می کرد. روح خسته من که تشنه محبت و در جست و جوی نوازش بود، با گفتار شیرین او آرامش می یافت. نگاه
عمیق و نوازشگرش مانند مرهمی زخم های دل مرا شفا می بخشید. می دانستم که می توانم به او متکی باشم. می دانستم
که حمایتم خواهد کرد. مردی بود که برای همسر خویش احترام قائل می شد.
برایم تار می زد – تنها برای من و برای دل خودش. روزهای زندگی، آرام و بی شتاب، مثل جویباری که در سراشیب می
لؽزد، می گذشت. چراغ خانه نیمتاج فقط یک ماه خاموش بود.
*****
روزی که نیمتاج با بچه های خودش و پسر اشرؾ از زیارت مشهد بازگشتند، ساعت ده صبح بود. من راحت و آرام در
کنار منصور خوابیده بودم.
سر و صدای رفت و آمد و جیػ و داد بچه ها بیدارمان کرد. منصور از جا پرید و از پشت پنجره بچه ها را دید. یک روز
زودتر آمده بودند. مثل برق لباس پوشید و در همان حال مرتب می گفت:
- لباس بپوش محبوب. خانم آمد. باید به دیدنش برویم.
از تخت پایین پریدم. دور خودم می چرخیدم. در گنجه ام را باز و بسته می کردم تا لباس مناسبی پیدا کنم، سرم را شانه
کنم، تا بروم دست و رویم را بشویم. ولی خانم خانم گفتن منصور دیوانه ام می کرد. این که می گفت باید به دیدار او برویم
آزرده ام می ساخت. احمق که نبودم. خوب می دانستم چه وظیفه ای دارم. پس کاش منصور دست از فرمان دادن برمی
داشت و این قدر دستپاچه ام نمی کرد. با این همه لبخند می زدم. حالا داشتم کفش هایم را می پوشیدم.
- چشم منصور جان، الان حاضر می شوم.
و در عین حال خشم در درونم می جوشید. دلم می خواست تمام این زندگی را به آتش بکشم.
آرایش نکردم. نمی خواستم زیاد به خودم برسم. لازم نبود. چه احتیاجی به خودنمایی داشتم؟ وقتی که رقیب ضعؾ خود را
پذیرفته باشد. وقتی که پیشاپیش باخته است. منصور دوباره گفت:
- موهایت را جمع کن محبوب جان. نگذار این طور آشفته و پریشان باشد.
نمی فهمیدم. اگر واقعا این قدر که می گوید مرا می خواهد، چرا این همه سعی دارد که دل نیمتاج را به دست آورد؟ دهان
گشودم و گفتم:
- چشم منصور جان.
و به صورتش خندیدم. داشتم با موهایم ور می رفتم که کلفت نیمتاج پیؽام آورد که خانم دارند به این جا تشریؾ می آورند.
رفته اند آبی به دست و صورتشان بزنند. تا چند دقیقه دیگر به اینجا می رسند.
تازه موهایم را بسته بودم که در باز شد و خانمی با چادر نماز سفید گلدار وارد شد. از طرز رو گرفتنش فهمیدم که نیمتاج
است. فقط چشم هایش بیرون بود و آن چشم ها، گر چه بسیار درشت و کشیده بود، ولی باز هم لطمات آبله بر پلکها پیدا
بود.
- سلام.
romangram.com | @romangram_com