#بامداد_خمار_پارت_309
همان کشش. ای کاش دوباره بیمار می شدم. بیچاره و بی اختیار می شدم. ولی می دانستم که دیگر ممکن نیست. دیگر تمام
شده بود. به قول پدرم سرم به سنگ خورده بود. بدجوری هم خورده بود.
*****
برؾ و باران مخلوط می بارید. من پالتو و کلاه، چتر به دست از بیرون رسیدم. از پله ها بالا رفتم. پالتو را بیرون آوردم.
چتر را به دست دایه جانم دادم. دایه ام معذب بود. مثل همیشه نبود. می خواست چیزی بگوید، نمی توانست. لابد مادرم
ؼدقن کرده بود. چراغ راهرو روشن بود. پرسیدم:
- منوچهر کجاست دایه خانم؟
- توی اتاق خودش. مشق می نویسد.
مادرم ظاهر شد. با صدایی آهسته در حالی که با دست اشاره می کرد گفت:
- محبوب، بیا کارت دارم؟
- چی شده خانم جان؟
- منصور آقا از عصر آمده این جا نشسته می گوید با محبوبه کار خصوصی دارم. آمده ام با او صحبت کنم.
- با من؟
- این طور می گوید.
- حالا کجاست؟
- توی پنجدری.
- شما هم بیایید تو خانم جان.
- نه. خودت برو ببین چه کارت دارد. دیگر مرا می خواهی چه کنی؟
هم من، هم دایه جان، هم مادرم شستمان خبردار شده بود. چشمان مادرم در چشم دایه می خندید.
- سلام.
رو به پنجره و پشت به در اتاق داشت. آرام برگشت. خشک و رسمی. دست ها را به پشت خود زده بود.
- سلام از بنده است.
- نمی دانید بیرون چه برفی می بارد!
- چه طور نمی دانم؟ دارم می بینم.
لبخند زدم. حرؾ مزخرفی زده بودم. دنبال موضوعی می گشتم که سکوت را بشکند. سکوت خطرناک بود. او را صمیمی
تر می کرد. رویش را باز می کرد و حرفی می زد که من نمی خواستم بشنوم. به سوی بخاری رفتم و دست هایم را روی
آن گرفتم. صدای ترق و ترق هیزم را می شنیدم. پرسیدم:
- چیزی خورده اید؟
- بله. همه چیز صرؾ شده.
romangram.com | @romangram_com