#بامداد_خمار_پارت_308
عاطل و باطل بود. باید کاری می کردم تا از بلتکلیفی دیوانه نشوم. بله، دلم می خواست معلم بشوم.
باز منوچهر دور من چرخید. دامنم را گرفت و خنده کنان از پشت من به سوی همبازی هایش سرک کشید. بی حوصله
دستش را از دامنم جدا کردم و گفتم:
- منوچهر، برو یک جای دیگر بازی کن. من حوصله ندارم.
و برگشتم. فقط آن وقت بود که در یک لحظه کوتاه برقی گذرا دیدم. برق چشمان منصور که به سراپای من خیره بود.
جدی و دقیق. فقط یک لحظه کوتاه. آن گاه روی برگرداند. زمان آن قدر کوتاه بود که به خود گفتم خیال کرده ام. ولی دل
در سینه ام فرو ریخت. نه از عشق منصور بلکه از وحشت آن که دریافتم چه چیز امروز منصور را به این باغ کشانده. تا
ؼروب و موقع برگشتن هر دو معذب بودیم. هم من و هم منصور. تا ؼروب منصور به قول نزهت همان طور عصا
قورت داده نشست و جز چند کلمه ای بر زبان نیاورد. حتی لبخند هم نمی زد. خیلی جدی تر از این حرؾ ها بود. مادرم
برای این که با او هم حرفی زده باشد، از سر ادب پرسید:
- ناهید جان حالش چه طور است؟
ناگهان چهره منصور روشن شد. مثل آفتابی که طلوع کند، لبخند بر لبانش آمد و پاسخ داد:
- خوب. خیلی خوب. بچه شیرینی شده. دست شما را می بوسد.
مادرم گفت:
- روی ماهش را می بوسم.
خجسته دنبال حرؾ مادرم را گرفت:
- راستی راستی که ماه است. من بچه به این خوشگلی ندیده ام.
باز حار اندوه در دل من خلید. بی جهت نسبت به منصور عصبانی شدم. نگاهی بر او افکندم که با نگاه سرد و بی تفاوت
او رو به رو شد. چشمانم اگر قدرت داشتند، همچون گلوله توپ شلیک می کردند. منصور به فراست دریافت و همچنان
سرد و بی تفاوت به چشمانم خیره شدُ.ُُ ُُ ُُ ُُ ُُ ُُ ُُ ُُ ُُ ُُ ُُ ُُ ُُ ُُ ُُ ُُ ُُ
ابستان گذشت. پاییز تمام شد و زمستان از راه رسید. در این مدت گاه منصور را می دیدم. در خانه عمو جان. در خانه
خودمان. در خانه نزهت یا دختر عمو هایم. ولی دیگر هرگز آن نگاه دزدانه تکرار نشد و من از این بابت خوشحال بودم.
هیچ احساسی نسبت .شاید اصلا از اول هم اشتباه کرده بودم. درست نیست. این نگاه ها درست نیست. همان بهتر که نباشد
به منصور نداشتم. از نگاه تحسین آمیز او خوشم آمده بود، گرچه گذرا بود. من هم مثل هر زنی از برانگیختن تحسین
.دیگران، از شنیدن ستایش این و آن لذت می بردم
ولی اگر مردی تصور کند که این لذت از تحسین به معنای امکان تسلیم است، سخت در اشتباه است. عشق یک بار مرا
اسیر کرد و از پای در آورد. سپس انگار دریچه ای در دلم بود و بسته شد. یا شاید بزرگ تر شده بودم.
عاقل تر شده بودم. شاید طبیعت وظیفه خود را درباره من به انجام رسانده بود. سیر خود را طی کرده و به حال رهایم
کرده بود. آرزو داشتم که یک بار دیگر عاشق شوم. عاشق یک نفر. مثلا منصور. با همان حرارت، با همان اشتیاق، با
romangram.com | @romangram_com