#بامداد_خمار_پارت_307
با خواهرانم، با دختر عموهایم و با بچه ها به راه افتادیم. راه پیمایی کردیم. کفش ها را کندیم و به آب زدیم. آب خروشان
کؾ بر لبی که خنک و گوارا وارد باغ می شد و ؼلتان و موج زنان از سمت دیگر خارج می شد. از درخت بالا رفتیم.
سوار الاغ شدیم و نزهت با آن هیکل چاقش هن هن کنان دنبالمان می دوید و ما از خنده ریسه می رفتیم. مردها که همگی
به پیاده روی رفته بودند، تا ظهر باز نمی گشتند و من، به اصرار همه و در مقابل چشم همه، سبزه گره زدم. دوبار. یکی
خنده کنان به نیت شوهر و بار دوم با دلی گرفته در حسرت فرزند.
بعدازظهر، همین که بساط کاهو سکنجبین و باقلای پخته و آش رشته و چای پهن شد، موقعی که مردها تخته نرد بازی می
کردند و دده خانم دایره به دست می خواند:
« از درخت نرو بالا، پاهات خراشیده میشه، لباسات گلی میشه، »
سر و کله شورلت سیاهرنگ منصور پیدا شد و منصور و دو پسرش که به قول خجسته مثل دو طفلان مسلم دو طرؾ او
راه می رفتند از راه رسیدند.
آمد، سلام و احوالپرسی کرد و نشست. با نشستن او همه از زن و مرد آرام شدند. از شور و شر افتاد. عبوس نبود. بد خلق
نبود. ولی به قول نزهت مثل عصا قورت داده ها بود. خجسته یواشکی در گوش من و نزهت ؼر زد:
- این دیگر از کجا سر و کله اش پیدا شد؟
نزهت آهسته گفت:
- آمده ماشینش را به ما نشان بدهد.
و بی صدا خندید. هیکل گوشتالودش از شدت خنده تکان می خورد و من و خجسته را نیز به خنده وا می داشت. مادرم
نگاه تندی به ما کرد و بلند شد تا کاهو را جلوی دست منصور بگذارد. منصور لب تخت روی گلیم نشسته بود. پا را روی
پا انداخته و با دکتر، شوهر خجسته، گرم گفت و گو بودند. من از خجالت می کشیدم ولی او اصلا توجهی به من نداشت.
انگار او هم مثل من در فکر بدبختی خودش بود. منصور الحق و الانصاؾ مرد خوش قیافه ای بود. شیک پوش بود.
خوش برخورد بود. آداب معاشرت را به کمال به جا می آورد.
یک فرنگی مآب کامل. ولی در چشم من فقط نقش دیوار بود. خوب می دانستم هنوز از من دلگیر است. کینه مرا دارد. آیا
فقط آمده تا شکوه و جلال و تعین خود را به رخ من بکشد؟
از جا برخاستم. دایه را صدا کردم و همراه او چند دور شدم و گفتم:
- دایه جان، آش مانده که برای شوفر آقا منصور ببری؟ چای هم برایش ببر.
به جای مادرم که خسته بود و ترجیح می داد استراحت کند، اکنون من فرمانروای خانه شده بودم. مادرم با کمال میل
کدبانوگری را به من واگذار می کرد و خیالش راحت بود. دایه رفت. من همان جا ایستادم. به باغ نگاه می کردم و ؼرق
فکر بودم. منوچهر با بچه های دیگر گرگم به هوا بازی می کرد و دور دامن من می دوید. من انگار خواب بودم. افکار
همیشگی به سراؼم آمده بودند، دلم آب می شد. از ؼم گذشته ها، از اندوه آینده. نه، این طور که نمی شد. باید می رفتم
مدرسه ناموس و امتحان می دادم و درس می خواندم بعد می رفتم معلم می شدم. باید سر خودم را گرم می کردم. وجودم
romangram.com | @romangram_com