#بامداد_خمار_پارت_306
مثل همیشه شیک و اتو کشیده، مودب و خوش برخورد بود ولی ساکت تر شده بود. خشک و جدی.
با دختر عموها و خواهرها و بچه های فامیل سر و صدا راه انداختیم. از روی آتش پریدیم. منوچهر را بؽل کردم و دوتایی
از روی آتش پریدیم. دختر خجسته را بؽل کردم و از روی آتش پریدم. دست دکتر را کشیدم و مجبورش کردم از روی
آتش بپرد. شوهر نزهت می ترسید که کت و شلوارش آتش بگیرد. آن گاه با یکی یکی پسرهای منصور از روی آتش
پریدیم. موهای بلندم در اطراؾ صورت و روی شانه هایم بازی می کرد. چهره ام در مجاورت آتش روشن و سرخ می
شد. دامن چین دو قلو پوشیده بودم و بلوز گرمی به تن داشتم. راحت و آزاد بودم. منصور پشت به دیوار ساختمان دست به
سینه و عبوس ایستاده بود.
لهیب آتش چهره او را نیز روشن می کرد. بی تفاوت، مرا، بچه ها را، خواهران خودش و خواهران مرا تماشا می کرد و
گه گاه کلامی چند با شوهران خواهرهای من یا خودش صحبت می کرد. در تمام مدت حتی لبخند هم نزد.
خسته و نفس زنان کنار کشیدم. عمو جان سر مرا میان دو دست گرفت و بوسید. می دانستم که خیلی دوستم دارد. گفت:
- تو که می خندی انگار دل من روشن می شود.
عید آن سال شیرین ترین نوروز من بود.
*****
نزهت گفت:
- زن عمو همه را برای سیزده بدر به باغ شمیران دعوت کرده که نیمتاج هم باشد.
بی حوصله گفتم:
- من که نمی آیم. از این جا بکوبیم و تا شمیران برویم که چه؟
نزهت خندید:
- خوب نیا. دعوا که نداریم. پس کجا برویم؟
- می رویم باغ آقا جان، قلهک.
رفتیم قلهک. دایه جانم دایره آورده بود. ما بودیم و نزهت و خجسته و شوهرانشان و دختر عموها که به هوای من باغ
پدری را رها کرده و به قلهک آمده بودند. همه دلشان می خواست با من باشند و من دلم می خواست بین همه باشم.
دختر عموی بزرگم گفت:
- محبوب، لاؼر و قد بلند شده ای. خیلی شیرین شده ای.
نزهت انگار که من کنارشان نیستم، انگار که از شیئی سخن می گوید، سر به سر دختر عمویم گذاشت و گفت:
- معنی شیرین را هم فهمیدیم. نا ندارد نفس بکشد. دست دو طرؾ کمرش بگذاری انگشتانت به هم می رسند. من که می گویم
به جای آن که این همه لباس و عطر و کیؾ و کفش بخری، کمی هم به خورد و خوراکت برس. انگار آن محبوبه چاق و
کپل چند سال پیش را برده اند و این را جایش آورده اند.
الحق که آن محبوبه رفته بود. مرده بود.
romangram.com | @romangram_com