#بامداد_خمار_پارت_305
سالم به در برد......
دایه میان حرفش پرید:
- خانم این ها همه حرؾ است. عیب از جای دیگر است. می خواهد کسی رویش را نبیند. والله صورت که نیست، انگار کلاغ
ها نوکش .....
مادرم حرؾ او را قطع کرد:
- بس کن دایه خانم. جلوی من از این حرؾ ها نزن که بدم می آید. زن به آن نازنینی، آزارش به مورچه هم نمی رسد.
گفتم:
- شما بروید. من هم می روم خانه نزهت. امشب شوهرش مهمان است و نزهت تنهاست.
دایه و منوچهر هم همراه مادرم رفتند. منوچهر به ذوق دیدن بچه راه افتاد و گرنه مرا ول نمی کرد. وقتی برگشتند پرسیدم:
- خوب، بچه چه شکلی بود؟
مادرم با بی اعتنایی گفت:
- خوب بچه بود دیگر. بچه ای که تازه به دنیا آمده چیزیش معلوم نیست.
و از اتاق بیرون رفت. دایه به دنبال او نگاه کرد تا مطمئن بشود دور شده و بعد آهسته گفت:
- یک دختر عین دسته گل. سرخ و سفید و تپل مپل. چشم هایش به درشتی ته استکان. آدم حظ می کند نگاهش کند. مگر
منوچهر ولش می کرد! می خواست او را با خود به خانه بیاورد. آن قدر ماچش کرد، و فشارش داد که بچه به گریه افتاد.
مادرتان هم یک پشت دستی محکم به منوچهر زد.
پرسیدم:
- نیمتاج چه می گفت؟
- هیچی. بیچاره اصلا به روی خودش نمی آورد. مرتب می گفت خوب بچه است، بگذارید باهاش بازی کند. ولی معلوم بود که
دل توی دلش نیست.
- اسمش را چه گذاشته اند؟
- منصور آقا می خواهند اسمش را بگذارند ناهید.
دوباره نوروز فرا رسید. نوروزی که برای من عید واقعی بود. همان هیجان های گذشته. همان شادی شیرینی پختن که از
خاطرم رفته بود. همان خانه تکانی ها. همان خرید کردن ها و همان چهارشنبه سوری هفت سال پیش – مثل قبل از زمانی
که من خودم را بدبخت کنم و دستی دستی توی آتش بیندازم. نزهت و بچه هایش، خجسته و دکتر و دخترشان، برای
چهارشنبه سوری به خانه ما می آمدند. مادرم عمه جان و عمو جان و دخترهایشان را هم که یکی ازدواج کرده و دیگری
.نامزد بود دعوت کرد. منصور هم که دعوت شده بود با دو تا پسرش آمد. پسر نیمتاج و پسر اشرؾ خدا بیامرز
خیلی رسمی و مودب بود. حتی تا حدودی سرد می نمود. با من سلام و احوالپرسی کرد. انگار هنوز از من دلگیر بود.
دلزده بود. قیافه او نیز مثل سایر افراد فامیل پخته تر و جاافتاده تر شده بود.
romangram.com | @romangram_com