#بامداد_خمار_پارت_304

- کار دارم.
منوچهر بالا و پایین می پرید و می گفت:
- من هم می آیم، من هم می آیم.
مادرم که می دانست کار دارم یعنی چه، می گفت:
- نه جان دلم، نمی شود تو بروی. آن جا که جای بچه نیست!
و به من می گفت:
- محبوب، این ظرؾ مربا را هم با خودت ببر، محبوب، این دیس باقلوا را هم ببر، محبوب، اگر چای و کله قند بدهم می بری؟
حتی یک بار یک شال کشمیر به دستم داد و گفت:
- این را هم با خودت ببر.
انگار با رمز با هم سخن می گفتیم:
- خانم جان کسی از من انتظار ندارد.
- نقل انتظار که نیست. من خودم دلم می خواهد این را ببری.
از منزل حسن خان باز گشتم، وقتی به خانه رسیدم، دایه داشت سفره ناهار را می چید. مادرم در اتاق نبود. بی خیال گفت:

- دیشب زن منصور آقا زاییده.
خار حسادت در دلم فرو رفت. خاری از تاسؾ و اندوه:
- خوب، انشالله مبارک است. چی زاییده؟
- دختر. آقا منصور با دمش گردو می شکند. وقتی به نیمتاج گفته اند دختر زاییده ای گفته همین را از خدا می خواستم، منصور
آقا هم .....
مادرم که از در وارد می شد متوجه حالت روحی من شد و گفت:
- اوه ... زاییده که زاییده. دایه خانم چه خبره؟ مگر فتح خیبر کرده! روزی صد نفر می زایند، این هم یکی.
ولی داغ نازا بودن دوباره در دل من سر به سوزش برداشته بود. می دانستم که هرگز نمی توانم مثل نیمتاج یا هر زن
دیگری به آرزوی دلم برسم. دیگر هرگز نمی توانستم مادر بشوم. خدا لعنتت کند رحیم.
دو سه روز بعد مادرم گفت:
- محبوب جان، می آیی به دیدن نیمتاج خانم برویم؟
- من نمی آیم.
- اوا، خدا مرگم بدهد. چرا نمی آیی؟ زن پسر عمویت زاییده.
- مگر منصور به دیدن دختر عمویش آمده که من به دیدن زنش بروم؟ مگر نیمتاج خانم سراؼی از من گرفته؟
- بیچاره نیمتاج که اصلا از خانه اش پا بیرون نمی گذارد. خودش به همه می گوید والله من شرمنده ام. ولی گرفتار رسیدگی به
این خانه و بچه داری هستم. خوب، آخر بیچاره قلبش هم مریض است. زایمان هم برایش ضرر دارد. خدایی بود که جان

romangram.com | @romangram_com