#بامداد_خمار_پارت_303
!ولم کن منوچهر. امشب حوصله ندارم ها -
فورا متوجه می شد که شوخی نمی کنم. راست می گویم. آرام کنارم می نشست و از زیر چشم نگاهم می کرد و لبانش را
به یکدیگر می فشرد. آماده برای گریستن. می گفتم:
- منوچهر جان، برو بازی کن. الان سرم خوب می شود.
می گفت:
- من هم سرم درد می کند و حوصله بازی ندارم.
لحظه به لحظه نگاهم می کرد و آن قدر می پرسید:
- حالا خوب شدی آبجی؟ حالا خوب شدی آبجی؟
که خنده ام می گرفت و آؼوش به رویش می گشودم.
- عجب سمج هستی بچه!
توی بؽلم می پرید و ؼش ؼش می خندید.
مادرش شده بودم. دایه اش شده بودم. معلمش شده بودم. در عوض از وجود کوچکش آرام و قرار می گرفتم.
همه برای دیدنم آمدند. عمه کشور سراپایم را با فضولی برانداز کرد. زن عمو که لبخند پیروزمندانه و در عین حال
محزونی بر لب داشت، از چشمانش سرزنش و تاسؾ می بارید. خاله که پسرش، همان مرغ پا کوتاه، با دختری پا کوتاه
تر از خود ازدواج کرده بود، که از حسرت ازدواج سعادتمندانه خجسته و از اندوه اعتیاد پسرش به تریاک که رنگ و رو
و لب و دندان او و زندگی خاله را سیاه کرده بود، می سوخت و دل سوخته مادرم را خنک می کرد.
همه آمدند. همه به جز منصور. منصور و زنش که می گفتند شش ماهه حامله است. من اصلا گله مند نبودم. چشم انتظار
نبودم. حق داشت. بدجوری با او تا کرده بودم. اصلا یبه یادش هم نبودم. زمستان رسیده بود و کشؾ حجاب شده بود و
ذهن همه ما در اثر این رویداد ؼیرمنتظره مشؽول تر از آن بود که نگران دید و بازدید این و آن باشیم. کم و بیش
خواستگارانی داشتم. همه آن ها مردانی محترم ولی اؼلب جا افتاده و زن طلاق داده یا زن مرده بودند و یا احتمالا
همسرانی پیر و از کار افتاده داشتند و همگی بدون استثنا با بچه هایی کوچک و بزرگ که به دنبال خود یدک می کشیدند.
تنها نفس خواستگاری آن ها از من برایم دردآور بود. از سرنوشتی که پیدا کرده بودم، از آینده ای که در پیش رو داشتم،
بیمناک بودم. تنها دلخوشی من آرامش روحی ای بود که دوباره در خانه پدرم به چنگ آورده بودم و منوچهر هشت ساله
که بهتر از هرکس می توانست زخم های دل مرا با نوازش دست های کوچکش تسکین دهد.
مادرم و دایه جانم مثل پروانه ای دورم می چرخیدند. مادرم بدون مشورت من آب نمی خورد. گاهی به سراغ حسن خان
می رفتم. به مادرم نمی گفتم. نه این که بخواهم از او مخفی کنم، ولی نمی خواستم نسبت به شخصیت او بی حرمتی کرده
باشم. مادرم می فهمید و به روی خود نمی آورد. خود به خوبی می دانست که آن ها چه لطفی در حق دخترش کرده اند.
می پرسید:
- محبوب جان، کجا می روی؟
romangram.com | @romangram_com