#بامداد_خمار_پارت_302

دوباره مچ دستم را محکم گرفت والتماس کرد:
- من این پلنگ را دوست دارم محبوبه ؛این پلنگ را. نه آن بره مظلوم وبی دست وپا را که در خانه داشتم .طلاق نگیر محبوبه
جان .من ازدست می رو م.
با خنده ای سرشار از خشم وپیروزی گفتم :
- پس من به چشم تو یک بره بی دست و پا بودم ؟اگر زنی بساز باشد بره بی دست وپا ست؟
دستم را از دستش بیرون کشیدم وگفتم :
- ولم کن برو گمشو.
ناله کنان از پشت سرم گفت :
- محبوب محبوبه جان چه طور دلت می آید ؟
و وقتی وقتی در را پشت سرم می بستم گفت:
- ای بی انصاؾ .
پس فردای آن روز مطلقه بودم .رحیم خانه ام را تخلیه کرده وکلید آن را به دست فیروزخان سپرده بود .گفتم در آن را
ببندند .طاقت دیدن دوباره آن خانه را نداشتم .باشد تا ببینم چه باید بکنم

پدرم که در اتاق پنجدری نشسته بود ومن که دفتر را امضا کرده بودم وارد اتاق شدم .مانند روز عقد من سرش را به پشت
مبل تکیه داده بودو پاها را تا وسط اتاق دراز کرده بود .مچ دستهایش بر دسته صندلی تکیه داده بود .با دست چپ تسبیح
می گرداند .جلو رفتم وگفتم :
- تمام شد آقا جان راحت شدم .
کنار مبل زانو زدم وپشت دست راستش را بوسیدم.دست خود را با محبت بر سرم کشید .مدتی موهایم را نوازش کرد وآن
گاه دوباره زمزمه کرد :
- دوباره دختر خودم شدی .
همین دیگر هرگز نه از دهان او ونه از دهان هیچکس دیگر کلامی مبنی بر سرزنش نشنیدم .پدرم قدؼن کرده بود .-
محبوب جان کحا میروی ؛مراهم با خودت ببر .محبوب جان ؛امشب پهلوی تو می خوابم .باید محبوب جان لباسم را عوض
کند .
منوچهر مثل کنه به من می چسبید. سری از من سوا نبود. دیگر مرا شناخته بود. در کنج دلم جا کرده بود. می ایستادم، می
دوید و می آمد پاهایم را بؽل می کرد. وقتی راه می رفتم، سایه به سایه ام می آمد. پسر من شده بود. برادرم شده بود. جان
شیرینم بود. می خندیدم و به شوخی می گفتم:
- منوچهر باز سریش شدی؟
قلقلکش می دادم. ریسه می رفت. می نشستم از عقب روی سرم می پرید. مرا می بوسید و با لبان خیسش مرا تفی می
کرد. وقتی به فکر فرو می رفتم به سراؼم می آمد و به سر و گوشم ور می رفت. می گفتم:

romangram.com | @romangram_com