#بامداد_خمار_پارت_310

به طرؾ در رفتم و با صدای بلند چای خواستم.
- حالا یک چای دیگر هم بخورید. نمک ندارد. من که دارم از سرما یخ می بندم. چای در این هوا خیلی می چسبد.
گفت:
- هر چه شما امر کنید من اطاعت می کنم.
به چشمانش نگاه کردم. سرد و جدی بود. اما حرؾ هایش خیلی معنا داشت. با دستپاچگی گفتم:
- حالا چرا ایستاده اید؟ بفرمایید بنشینید.
یک صندلی را کنار بخاری کشیدم و نشستم. او هم، در میان بهت و نگرانی و حیرت من، صندلی دیگری را آن طرؾ
بخاری کشید و نشست. دایه چای آورد و تعارؾ کرد. خوشحال شدم. هر چه اتاق شلوغ تر باشد من آسوده تر هستم. دیگر

حال لیلی و مجنون بازی ندارم. دیگر حوصله بچه بازی ندارم. دیه یک میز عسلی کوچک هم کنار دست ما گذاشت و
رفت. می دانستم پشت درز در به تماشا ایستاده. ولی بلافاصله فراموشش کردم. چون منصور صاؾ رفت سر اصل
مطلب.
- محبوبه، آمده ام با تو صحبت کنم. حالا دیگر وقتش شده.
دستپاچه شدم. خواستم از جا برخیزم. استکان چای را که در انگاره نقره بود روی میز گذاشتم و گفتم:
- خوب، پس بگذارید خانم جانم را هم صدا کنم.
خم شد. مچ دستم را گرفت و وادارم کرد که بنشینم، ولی دستم را رها نکرد:
- گفتم فقط با تو.
دست من روی زانویم زیر دستش بود. انگار نزهت دست مرا گرفته باشد. انگار خجسته دست مرا گرفته باشد. ولی دیدم
که صورت او سرخ شد. دستم را فشار نمی داد. فقط سرش را پایین انداخت. یک لحظه به دست هایمان نگاه کرد و بعد،
آهسته دستش را پس کشید. مدتی سکوت برقرار شد. دیگر تلاشی برای شکستن سکوت به خرج ندادم. او حرؾ خود را
زده بود. پا روی پا انداخت و دست ها را به سینه زد و به شعله بخاری خیره شد.
- محبوبه، من هنوز هم می خواهم با تو ازدواج کنم.
بدنم لرزید. قیافه رنج کشیده زنی در نظرم مجسم شد که با همه متانت و اصالت، آبله صورتش را از بین برده بود. که یک
دختر شیرخوار داشت. که یک پسر از خودش و یک پسر از هوویش را سرپرستی می کرد. نسبت به منصور خشمگین
شدم. خودم را در حد کوکب دیدم. منصور حتی از من خواهش هم نکرده بود. لحن صدایش تقریبا آمرانه بود. مثل این که
من حق مسلم او بودم. انگار منتظر چنین پیشنهادی بوده ام و در آرزوی چنین ساعتی دقیقه شماری می کرده ام. گفتم:
- من هم هنوز حاضر نیستم زن تو بشوم.
ز جا بلند شد و باز رو به پنجره به تماشای برؾ ایستاد. دست هایش در جیبش بود. مدتی سکوت کرد و بعد خیلی آرام،
:مانند پدری که فرزندش را تشویق به پریدن از جوی آبی می کند، گفت
- می شوی. باید بشوی.

romangram.com | @romangram_com