#بامداد_خمار_پارت_292
منوچهر گفت:
- سلام.
او را می بوسیدم و می بوییدم. جلوی روی او چمباتمه زده بودم تا هم قد او بشوم. در وجود او دنبال پسر خودم می گشتم.
در آؼوش من سربلند کرد و به پدرم گفت:
- نزهت آبجی من است. خجسته آبجی من است.
او را فشار دادم و بوسیدم:
- من هم هستم، قربانت بروم، من هم هستم.
در پنجدری را گشودم. مادرم روی مبل مخمل نشسته بود. دم در اتاق ایستادم و گفتم:
- سلام خانم جان.
دست هایش را دراز کرد و نالید:
- آمدی محبوب؟ آمدی؟ گفتم می میرم و نمی بینمت. گفتم نمی آیی. نمی آیی تا یک دفعه سر خاکم بیایی.
چشمانش سرخ سرخ بود. چادر از سرم افتاد و دویدم. به آؼوشش پناه بردم که آن قدر بوی مادر می داد. بوی آرامش می
داد. بوی بچگی های مرا می داد. سر و صورتش را بوسیدم. دست هایش را بوسیدم. همان دست هایی که زمانی مرا
نیشگون گرفته بودند، ولی آن قدر محکم که باید می گرفت. سرم را بر سینه اش گذاشتم که از ؼم من لبریز بود و آرام
شدم.
منوچهر بؽض کرده بود. از این که من در آؼوش مادرمان بودم، از این که او مرا آن قدر گرم و مادرانه می بوسید
حسودیش شده بود. زیر گریه زد و به زحمت خودش را سر داد در آؼوش مادرم و بین من و او فاصله انداخت و در بؽل
مادرم نشست. مادرم اشک هایش را پاک کرد و خندید:
- ای حسود! دیگر بزرگ شده ای، مرد شده ای، خجالت بکش.
منوچهر مرا نشان داد و گفت:
- این که بزرگ تر است! چرا او خجالت نمی کشد؟
حرؾ حساب جواب نداشت. خواهرانم از راه رسیدند – با شوهر و فرزندانشان.
پدر و مادرم شکسته شده بودند. مادرم آن طراوت و شادابی سابق را نداشت. نمی دانم از گذر ایام بود یا از اندوه شکست
من. رفتار پدرم آرام تر و پخته تر شده بود. شوهر نزهت جا افتاده شده بود. ولی بچه ها بزرگ شده بودند. خجسته شوهر
داشت. خدمتکار جدید و شاد و فرز و چابک بود. شاید وجود من نیز در چشم آنان عجیب و دیدنی بود. انگار از دنیای
دیگری آمده بودم. به محض آن که روی برمی گرداندم با دقت و کنجکاوی براندازم می کردند و وقتی برمی گشتم خود را
بی توجه نشان می دادند. همه قیافه های محترم و سر و وضع مرتبی داشتند. از سخن گفتن آرام و رفتار خالی از ستیزه
جویی آن ها، از این که با فریاد سخنی نمی گفتند و به قهقهه نمی خندیدند، تعجب می کردم.
رحیم را با شوهران خواهرانم مقایسه می کردم و خودم از خجالت خیس عرق می شدم. یک بار خجسته در همین خانه از
romangram.com | @romangram_com