#بامداد_خمار_پارت_293

من پرسیده بود که از چه چیز او خوشم آمده؟ و من رنجیده بودم. حالا خودم این سوال را از خود می پرسیدم و پاسخی
نمی یافتم.
نزهت سه تا بچه شیطان و تپل و مپل داشت. همه یه شکل. انگار آن ها را قالب زده بودند. شیر به شیر زاییده بود. اولی
یک پسر و دوتای دیگر دختر. هنوز شوهر نزهت برای هیکل تپل و گرد و قلمبه همسرش ضعؾ می کرد. اما خجسته چه
خانمی شده بود. باریک و بلند و متین. خوش صحبت و شیک پوش. گفتار و رفتارش شیرین و ملیح بود. وقتی پیانو می
زد انسان حظ می کرد. بوی عطرش آدمی را مست می کرد. یک دختر ششماهه داشت که مثل عروسک نرم و لطیؾ بود.
خواهرها مرا بوسیدند. با تاسؾ، با دلسوزی.
من در نظر آن ها لاؼر شده بودم. مریض احوال بودم. باید به خودم می رسیدم. نباید ؼصه می خوردم. دیگر همه چیز
تمام شده بود. راحت شده بودم. من بچه های آن ها را می بوسیدم که با خجالت و سر به زیر عقب عقب می رفتند. شوهر
خجسته آقایی به تمام معنا بود. مصاحبتش به من آرامش می بخشید. مودب و محترم. با مهربانی کنارم نشست و با محبت
دستم را در دست گرفت و سخنانی طبیبانه، و تسکین بخش بر زبان راند که چیزی نمانده بود دوباره اشکم را جاری سازد.
به تدریج خانواده ام با من آشنا می شدند. کم کم دوباره در فامیل خود جای می افتادم. نزهت مرا به کناری کشید و گفت:
- محبوب، باید چند دست لباس مرتب بخری.
پدرم در تمام مدت کلامی از شوهر من و زندگی زناشویی ما بر زبان نراند.
صبح روز بعد، پس از صرؾ ناشتایی، پدرم دایه جانم را صدا کرد:
- دایه خانم، می روی سراغ این مرتیکه و می گویی دوشنبه بعدازظهر، یک ساعت به ؼروب، این جا باشد.
همه می دانستیم مرتیکه کیست.

یک ساعت به ؼروب باز قلبم می زد. تشویش داشتم. این بار نه از روی عشق، بلکه از سر نفرت و وحشت. باز نفس از
گلویم بالا نمی آمد. خداوندا، چه قدر این بدن باید بلرزد؟ تا کی این سینه باید تنگ شود؟ تا چند این گلو باید خشک شود؟ تا
کی؟ تا چند؟ آن قدر سست و ضعیؾ بودم، چنان لرزان و از درون تهی بودم که احساس می کردم اگر بادی شدید برخیزد
مرا با خود خواهد برد.
نزدیک ؼروب پدرم توی پنجدری نشست. به من نگفت که به نزدش بروم. صلاح هم نبود. پشت در ایستادم. درست مثل
روزی که او به خواستگاریم می آمد. فیروز به دستور پدرم روی پله ورودی اندرونی نشست. حاج علی کنار حوض
ایستاده و دست ها را مودبانه به یکدیگر گرفته بود. دده خانم می رفت و می آمد. صدای دایه خانم بلند شد:
- بفرما، از این طرؾ.
نمی گفت بفرمایید. بفرمایید مال آدم های متشخص و محترم بود. آدم های تحصیلکرده. مال دامادهای حسابی. ولی بیا گفتن
.هم سبک بود. زشت بود. چون هر چه بوداو هنوز شوهر من بود
صدای پایش را شنیدم که از پلکان بالا آمد و گفت:
- یا الله.

romangram.com | @romangram_com