#بامداد_خمار_پارت_291
- خانم، ما و اسب ها و درشکه هر سه تا پیر شده ایم. باید بفرستندمان دباغ خانه.
اشاره اش به گفته پدرم و تصمیم او مبنی بر خرید اتومبیل بود پدرم گفت:
- کالسکه و اسب ها را شاید، ولی تو باید یک کمی به خودت زحمت بدهی، دست از بخور و بخواب برداری و بروی تمرین
ماشین بردن بکنی.
و خندید. سورچی در حالی که به اسب ها شلاق می زد، خنده کنان از فراز شانه گفت:
- از ما گذشته دیگر، آقا. ما فقط بلدیم به اسب ها شلاق بزنیم.
- من هم آن قدر به تو شلاق می زنم تا یاد بگیری.
هر سه خندیدیم. هر سه شاد بودیم. هر یک به سبک خود. هر یک با افکار و آرزوهای خود.
آه دوباره آن خیابان، همان کوچه، همان بازارچه کوچک و .... و همان دکان لعنتی نجاری که خوشبختانه هنوز درش تخته
بود. بعد ... دیوار باغ خانه مان و .... رسیدیم.
دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. حال خودم را نمی فهمیدم. پدرم گفته بود که خواهرانم با شوهرها و بچه هایشان ناهار به
آن جا می آیند تا مرا ببینند. ولی هنوز نرسیده بودند.
تا وارد شدم انگار ملکه وارد شده. دایه جانم، دده خانم، حاج علی و حتی کلفت جدیدی که مادرم گرفته بود، همه به استقبال
آمدند. پس مادرم کجا بود؟ منوچهر کو؟
دایه جان و دده خانم و کلفت جوان مرا به یکدیگر پاس می دادند و می بوسیدند و من چشمم به پنجره های ساختمان بود. با
حواس پرتی پرسیدم:
- حاج علی احوالت چه طور است؟
- ای خانم، پیر شدیم دیگر. گوشمان هم که دیگر به کل نمی شنود. حسابی سنگین شده.
انگار قبلا سنگین نبود. پدرم که سرحال بود یا تظاهر می کرد، گفت:
- خوب، خوب، حاج علی قورمه سبزی ات سوخت. بویش دارد می آید.
:حاج علی خندید و شلان شلان دور شد. پدرم مرا از چنگ بقیه بیرون کشید و گفت
- دیگر بس است. خانم بزرگ هستند؟
دایه جانم گفت:
- توی پنجدری. از صبح تا حالا افتاده اند روی یک مبل. نا ندارند از جایشان بلند شوند.
به سوی ساختمان به راه افتادیم. سر بلند کردم و دلم فرو ریخت. بالای پله ها، پسر بچه ای پشت جرز پنهان شده و از آن
جا با کنجکاوی سرک می کشید. اصلا شکل الماس نبود. ولی این طرز رفتارش عینا از اداهای الماس بود. گفتم:
- منوچهر!
خود را کنار کشید و پشت جرز مخفی شد. دو پله یکی بالا دویدم و بؽلش کردم. بؽض کرده بود. پدرم گفت:
- پسرجان به خواهرت سلام کن. این محبوب است.
romangram.com | @romangram_com