#بامداد_خمار_پارت_287

بؽض آلود گفتم:
- می خواهم ....
و بعد، آهسته سرم را بلند کردم.
چشمانم ؼرق اشک بودند. ابتدا هیچ واکنشی از خود نشان نداد. فقط چشمانش از حیرت گشاد شدند. با دقت بیشتری به من
خیره شد. انگار شخص دیگری را به جای دخترش به او قالب کرده اند. حسن خان و خواهرش با تاسؾ و ترحم به ما
دونفر نگاه می کردند. ناگهان پدرم به خود آمد. انگشتان دست چپ را در میان موهایش فرو برد و سر را با ؼیظ به عقب
کشید و گفت:
- وای ....
و بعد ساکت شد. دستش را از سرش برداشت و به من نگاه کرد. چنان که گویی با خودش صحبت می کرد گفت:
- ببین چه کار کرده!
و در حالی که جواب را از قبل می دانست پرسید:
- چه کسی این بلا را به سرت آورده؟
- رحیم، آقاجان، رحیم.
و هق هق کنان زیر گریه زدم. مثل شیری که در قفس گرفتار باشد به راه افتاد. به چپ و راست می رفت و دوباره به کنار
من برگشت.
- شوهرت با تو این کار را کرده؟ یک مرد؟ با زن شرعی خودش؟ با زن نجیب و بی پناه خودش؟ با ناموس خودش؟ ای تؾ بر
آن ذاتت مرد!
حسن خان به آرامی گفت:
- و گویا دفعه اولش هم نبوده.
پدرم به من نگاه کرد:
- راست می گویند؟ و تو باز ماندی؟ تحمل کردی؟ زندگی کردی؟

- می گفتم شاید درست بشود، آقاجان.
- درست بشود؟ نه جانم. اصل بد نیکو نگردد آن که بنیادش بد است. این همه مدت تو را کتک می زده و تو هم صدایت در نمی
آمده؟ ولش نمی کردی؟ ببین با تو چه کرده؟ عجب حیوان ؼریبی است! آن هم با دختری که به خاطر وجود بی وجود او
پشت پا به همه چیز زد. با دختر من. دختری که از گل نازک تر نشنیده بود ....
صدا در گلویش شکست. یک لحظه برق اشک در چشمانش دیدم. فورا پشت به من کرد و به قدم زدن پرداخت. بعد از
مدتی ادامه داد:
- مظلوم گیر آورده؟ دمار از روزگارش درمی آورم. آخر چرا ماندی دختر؟ چرا این همه مدت دندان سر جگر گذاشتی،
محبوبه؟ چرا؟

romangram.com | @romangram_com