#بامداد_خمار_پارت_286

چپ را در جیب جلیقه کرده بود با دست راست چانه را نگه داشته و خیره با نگاهی که استفهام و شگفتی از آن می بارید،
با دقت به حسن خان نگاه می کرد و گاه به عصمت خانم که در میان حرؾ های برادرش می دوید نظر می انداخت.
بعد سکوت کوتاهی برقرار شد. آن گاه پدرم نفس عمیقی کشید و سوالی کرد. حسن خان که پشت به من داشت با انگشت
شست به پشت سرش و به سوی مهمانخانه اشاره کرد. آفتاب می رفت که ؼروب کند. پدرم با عجله دو قدم به سوی در
اتاق برداشت و ایستاد. انگار حال او هم دست کمی از حال من نداشت. صدا زد:
- محبوبه!
اشک در چشمان من جمع شد. یک قدم دیگر جلو آمد:
- حالا چرا بیرون نمی آیی؟
صدایش آرام و اندوهگین بود.
سر پایین انداختم. در را گشودم و به لنگه راست در تکیه دادم. نیمرخ ایستاده بودم. طرؾ چپ صورتم، قسمت سالم چهره
ام رو به حیاط بود. سرم پایین بود و موهایم از دو طرؾ چهره ام را پوشانده بود. پنجه هایم را درهم می فشردم تا اشکم
نریزد. آهسته گفتم:
- سلام.
با نهایت حیرت متوجه شدم که صدایم را شنید و گفت:
- سلام.
و جلوتر آمد. رو به رویم ایستاد. نیمه آسیب دیده صورتم در زیر موها و به طرؾ مهمانخانه پنهان بود. پدرم می کوشید تا
صورت مرا ببیند. می خواست بعد از سال ها چهره دخترش را ببیند و من از نشان دادن چهره ام به او وحشت داشتم.
نگاهم به نوک کفش های سیاه و براقش بود. آهسته گفت:
- سرت به سنگ خورد؟
گفتم:
- سرکوفتم نزنید آقاجان.
و اشکهایم روی زمین، جلوی پاهای هردوی ما چکید. در تمام عمرم قطرات اشکی به این درشتی ندیده بودم. گفت:
- نه، سرکوفتت نمی زنم. خوب کردی آمدی. ضرر را از هر جایش بگیری منفعت است.
صدایش می لرزید. ساکت شد و نفس عمیقی کشید. به خود مسلط شد. بعد گفت:

- سرت را بلند کن. به من نگاه کن ببینم.
تکان نخوردم.
- از من دلگیر هستی؟
سرم را به علامت نفی تکان دادم.
- پس چرا نمی خواهی توی صورتم نگاه کنی؟

romangram.com | @romangram_com