#بامداد_خمار_پارت_285
روی. بگو ماذون نیستم داخل شوم. فقط پاکت را می دهی دست یکی از آدم ها و سفارش می کنی فقط به دست خود آقا
بدهند. بگو فوریت دارد.
با نگرانی پرسیدم:
- توی نامه چه نوشته اید؟
با همان لحن ملایم آرامبخش گفت:
- نترسید دخترم، خیلی آب و تاب نداده ام. نوشته ام تشریؾ بیاورید این جا در مورد مشکل سرکار خانم محبوبه خانم حضورا
صحبت کنیم. اسم خودم را هم امضا کرده ام. فقط همین.
از شرم خیس عرق بودم. در دل به رحیم ناسزا می گفتم. سر خود را بلند کردم و خطاب به هادی گفتم:
- می بخشید هادی خان، باعث دردسر شما هم شده ام. خسته می شوید.
لبخند معصومانه ای زد و با مهربانی و دستپاچگی بچگانه ای گفت:
- نه به خدا، جان خانم جانم خسته نمی شوم. الان می روم و زود برمی گردم.
چه ساده بود، چه بی گناه بود. شانزده سالگی، سن معصومیت. سن خوش بینی. دوران بی خبری. دوران عشق و دوستی.
همان دورانی که پای آدم می لؽزد و با مؽز به سنگ می خورد. همان طور که من خوردم.
هادی رفت و قلب من به تپش افتاد. دیگر طاقت نشستن نداشتم. راه می رفتم. می نشستم. دست ها را به یکدیگر می مالیدم.
بعد از این همه سال پدرم می آمد. پدرم را می دیدم. البته اگر می آمد، اگر می خواست مرا ببیند.
حسن خان و عصمت خانم دلداریم می دادند. دهانم خشک شده بود. تنم یخ کرده بود. عصمت خانم شربت به دستم داد. حال
خودش هم بهتر از من نبود. حسن خان لب ایوان نشسته و آرنج را به زانو تکیه داده تسبیح می انداخت و سر را به علامت
تاسؾ تکان می داد. صدای در بلند شد. هر سه بر جا خشک شدیم. حسن خان گفت:
- شما بروید توی اتاق تا من آماده شان کنم.
دویدم توی مهمانخانه و از کنار پشت دری نگاه کردم. عصمت خانم در را باز کرد. ابتدا پدرم را دیدم که وارد شد و هادی
به دنبالش بود که دیگر چشمانم او را نمی دید. دلم نمی خواست پدرم مرا در آن حال ببیند. یک زن مفلوک تو سری خورده
درد کشیده به جای دختر نازنازی شاداب سرحال که مثل کبک خرامان راه می رفت و از چشمانش برق ؼرور می تراوید.
پدرم به محض ورود صدا زد:
.حسن خان -
ولی لازم نبود که او را صدا کند. حسن خان به استقبال او رفت. پدرم مشؽول گفت و گو با آن ها بود. چهره اش را از
پشت پنجره می دیدم. موهای شقشقه اش، درست در بالای گوش ها، سپید شده بود. صورتش باریک تر و قیافه اش پخته
تر شده بود. در سبیلش رگه های سفید دیده می شد. لاؼرتر شده بود و باز هم مهربان تر و ملایم تر می نمود. با این همه
چهره اش تلخ و گرفته و عبوس بود و مهم تر از همه نگران و هر لحظه با پچ پچ هایی که رد و بدل می شد این نگرانی
بیشتر می شد. لباس هایی مثل همیشه اتو کشیده و تمیز و مرتب بود. زنجیر طلای ساعتش را روی جلیقه می دیدم، دست
romangram.com | @romangram_com