#بامداد_خمار_پارت_284

داشت. لب های او درشت و بالا تنه اش اندکی به جلو متمایل بود. معلوم نبود خم شده یا قوز کوچکی دارد. صدای بم و
پدرانه ای داشت.
وقتی وارد شد چادر روی شانه هایم افتاده بود. تا به خود بجنبم، به من سلام کرد. جلوی پایش بلند شدم. هنوز ننشسته
گفت:
- خانم، این مرد چه به روز شما آورده؟ چه طور این کار را کرده؟ چه طور دلش آمده؟ آن هم با خانم محترمه ای مثل شما؟
به خودم گفتم اگر گریه کردی نکردی ها! سخت جلوی خودم را گرفتم. با این همه چشمانم مرطوب شد. پرسید:
- حالا چه تصمیمی دارید؟ می خواهید من پا درمیانی کنم؟
- نه. می خواهم طلاق بگیرم.
نه یکه خورد و نه مخالفت کرد.
- پدرتان اطلاع دارند؟
- نخیر. اول این جا آمدم. گیج بودم. نمی دانستم چه کار می کنم. ولی حالا رفع زحمت می کنم. می روم منزل پدرم.
- نخیر خانم، به هیچ وجه صلاح نیست. صلاح نیست خانم مادرتان شما را به این وضع ببینند. صبر کنید اول پدرتان را خبر
کنم تشریؾ بیاورند وضع شما را ببینند و خودشان تصمیم بگیرند چه کنند!
عصمت خانم گفت:
- داداشم راست می گویند. اگر بعد از این همه سال شما با این حال و رنگ و رو جلوی مادرتان آفتابی شوید دور از جان دق
می کنند. باید بفرستیم دنبال آقاجانتان.
باور نمی کردم که هوو برای هوو دل بسوزاند، آنچه من در این شش هفت سال تجربه کرده بودم مرا سنگدل بار آورده
بود. بر این تصور بودم که همه مردم دنیا وحشی و پرخاشگر و منفعت طلب هستند. اندک اندک اصول انسانیت یک به
یک یادم می آمد و در ذهنم جای می گرفت. حسن خان گفت:
- هادی، می توانی یک نوک پا بروی منزل آقای بصیرالملک؟
هادی حاضر به یراق گفت:
- چرا نمی توانم دایی جان، البته که می توانم.
دل او هم به حال من سوخته بود. می خواست برایم خوش خدمتی کند. مادرش آهسته گونه اش را چنگ زد و گفت:
- خدا مرگم بدهد. هادی که تا به حال به خانه آقا نرفته. آقا ؼدقن کرده اند که هیچ کدام از ما آن جا برویم. یک وقت خانم می
فهمند و ناراحتی و کدورت پیش می آید.

حسن خان دستی از سر بی حوصلگی تکان داد:
- من می دانم چه می کنم.
از اتاق خارج شد و سپس با یک پاکت سر بسته بازگشت. آن را به دست هادی داد و گفت:
- می روی در منزل آقای بصیرالملک در بیرونی را می زنی و می گویی با آقا کار دارم. مبادا بروی تو! اصرار هم بکنند نمی

romangram.com | @romangram_com