#بامداد_خمار_پارت_283
حال برود؟
باز اشکم سرازیر شد. چرا ولم نمی کرد. چرا برخلاؾ میل من فوران می کرد؟ ولی با این همه چه قدر راحت بودم. چه
قدر آرام بودم. دلم می خواست سر بر شانه اش بگذارم و انگار که سنگ صبور من باشد برایش درددل کنم. چه قدر این
زن صمیمی بود. از من دور و بسیار به من نزدیک بود. گفتم:
- می دانید اول خودم عاشقش شدم؟
می دانست.
- می دانید به زور زنش شدم؟
می دانست. برادر خودش رحیم را برده بود و برایش کت و شلوار خریده بود.
- می دانید پسردار شدم؟
می دانست. پدرم برایش گفته بود.
- می دانید پسرم توی حوض خفه شد؟
می دانست.
- می دانید چه قدر دلم سوخت؟
می دانست. با اشک هایش می گفت که می داند. که می فهمد. آخر او هم یک پسر داشت.
اذان ظهر بود که ناهار کشید. هر چه اصرار کردم صبر کند تا حسن خان تشریؾ بیاورند قبول نکرد. به نظر او من
گرسنه بودم. ضعیؾ شده بودم. از دیشب تا به حال چیزی نخورده بودم. گفت:
- صبحانه که چیز قابلی نبود.
باید ؼذا می خوردم. باید کمی جان می گرفتم. در همان مهمانخانه، روی سفره ای که بر کؾ اتاق گسترده شد، با هادی و
مادرش ناهار خوردیم. هادی زیر چشمی به صورت من نگاه می کرد ولی حرفی نمی زد. بگذار او هم ببیند. من که آب از
سرم گذشته چه یک نی چه صد نی.
بعد از ناهار دوباره به اصرار عصمت خانم روی مبل کنار پنجره لم دادم و چای نوشیدم. راحت بودم. آسوده خاطر و آرام
بودم. پاهایم را دراز کرده بودم. سر را به پشتی صندلی تکیه داده بودم و از آفتاب پاییزی لذت می بردم. دیگر دلشوره
آمدن رحیم را نداشتم. دیگر از حرص مادرش دندان ها را به یکدیگر نمی ساییدم. همه این ها خیلی از من دور بودند. مال
گذشته ها بودند. همان جا خوابم برد.
حدود ساعت سه بعدازظهر نوازش ملایم دست عصمت خانم بر پیشانی ام مرا از خواب بیدار کرد. چشم باز کردم و
کوشیدم به یباد آورم کجا هستم. آفتاب از روی بدن شده بود و گوشه ای که در آن بودم در سایه واقع شده بود. رحیم است؟
مادرش است؟ نه. آهان، چه قدر خوب، این عصمت خانم است که با صدای ملایم مادرانه اش می گوید:
- محبوب جان، عزیز دلم بیدار شو. حسن خان می خواهد با تو صحبت کند.
حسن خان جوان تر از آن بود که تصور می کردم – گرچه موهایش فلفل نمکی شده بود. قدی متوسط و بینی نسبتا بزرگی
romangram.com | @romangram_com