#بامداد_خمار_پارت_282
- کار از این حرؾ ها گذشته.
- چرا؟ مگر چه کار کرده؟
چادر را از سر انداختم و صورت کبود و متورمم را به طرؾ او برگرداندم. با دست راست به پشت دست چپ کوبید و
گفت:
- آخ، خدا مرگم بدهد. الان می گویم هادی برود دکتر بیاورد.
.نه عصمت خانم. تو را به خدا این کار را نکنید. دکتر لازم نیست. خودش خوب می شود. دفعه اول که نیست -
- دفعه اول نیست؟ باز هم دست روی شما بلند کرده بوده؟ وای خدا مرگم بدهد. ای بی انصاؾ. ببین چه کرده!
گفتم:
- عیبی ندارد. من به این چیزها عادت دارم. بگذارید هادی خان برود سر درس و مدرسه اش.
- امروز که مدرسه تعطیل است. روز عید مبعث است. هادی داشت می رفت جای دیگر. کار مهمی هم نبود.
پس امروز عید بود. دیگر حساب عید و عزا هم از دستم در رفته بود. پرسیدم:
- امروز تعطیل است؟ حسن خان هم خانه هستند؟
- داداشم رفته اند بیرون. ولی برای ظهر برمی گردند. ای کاش زودتر برگردند ببینم باید چه کار کنم! خیلی درد دارد؟
- صورتم؟ نه. این جا درد دارد.
و به قلبم اشاره کردم و ناگهان اشکم مانند چشمه جوشید. دیگر نتوانستم جلویش را بگیرم. می ریخت و من حریفش نبودم.
بدون آن که بخواهم مظلوم نمایی کنم. بدون آن که بؽض کرده باشم. بدون آن که هیچ میلی به گریستن داشته باشم. می
ریخت و می ریخت و می ریخت. نمی خواستم جلوی این زن گریه کنم. نمی خواستم اظهار عجز کنم. از این که ضعؾ و
بدبختی خود را به نمایش بگذارم شرم داشتم. می ترسیدم این اشک ها مرا در چشم او خوار و خفیؾ کنند. ولی دست خودم
نبود. منی که شمر جلودارم نبود. منی که از ؼرور سر به آسمان می ساییدم، حالا مایه ترحم این و آن شده بودم. کاش
چشمه اشکم می خشکید. کاش پایم می شکست و به این جا نمی آمدم. چه مجازات سنگینی بود برای چشمی که دید و دلی
که خواست. حالا این جا، توی این خانه بنشین، توی خانه این زن، هووی مادرت، این زن از همه جا بی خبر بنشین تا او
با دهان باز و مبهوت نگاهت کند. تا پسرش از توی حیاط معذب دست ها را به یکدیگر بگیرد و زیر چشمی با افسوس و
ترحم تماشایت کند. تا حسن خان بیاید و فکری به حالت بکند. خود کرده را تدبیر نیست. گریه کن تا خوب براندازت کنند.
ولی نه، عصمت خانم بیشتر از من اشک می ریخت. گریه امانش نمی داد. گفتم:
- ببینید روز عیدی چه طور مزاحمتان شده ها! اوقات شما را هم تلخ کردم. هیچ یادم نبود که امروز عید است. من رفع زحمت
می کنم.
گفت:
- اختیار دارید. این چه فرمایشی است. این جا منزل خودتان است. مگر من می گذارم شما بروید؟ به خدا اگر از این حرؾ ها
بزنید دلگیر می شوم. پدرتان کم به ما خوبی کرده؟ .... و حالا که دخترش یک روز مهمان آمده به منزل ما بگذاریم با این
romangram.com | @romangram_com