#بامداد_خمار_پارت_281
در اتاق را باز گذاشت. من توی اتاق نشستم. روی یک مبل کنار پنجره. او پشت دری را کنار زد تا آفتاب بیشتر به درون
بتابد. نور خورشید بر نیمه چپ بدن من افتاد. چه قدر لذت می بردم. دست گرمی بود که نوازشم می کرد و به بدن سرد و
خسته ام حرارت می بخشید.
مدتی به رفت و آمد و فعالیت گذشت. هادی آمد، یک سینی مسی گرد نسبتا بزرگ در دست داشت. مادرش که به دنبالش
بود یک میز عسلی را جلوی من کشید. گفتم:
- زحمت نکشید.
- چه حرؾ ها! زحمت چیست؟ کاری نکرده ایم! مایه خجالت است.
هادی سینی را روی میز گذاشت. چای و قند و شکر و نان و کره و مربای آلبالو.
عصمت خانم انگار درس روانشناسی خوانده بود. گفت:
- تا شما میل بفرمایید، من دو دقیقه می روم مطبخ. الان برمی گردم خدمتتان.
با هادی بیرون رفتند. توی حیاط با هم پچ پچ کردند. ظاهرا هادی را که از بیرون رفتن منصرؾ شده بود، به دنبال خرید
فرستاد و خود به آشپزخانه رفت.
تا عصمت خانم از نظرم ناپدید شد، مثل یک گربه چاق شکمو زیر آفتاب نشستم. لبه چادرم را رها کردم و در حالی که به
حیاط، به گل ها و به آفتاب درخشان پاییزی نگاه می کردم سیر خوردم.
عصمت خانم آمد و سینی صبحانه را برد. آرامش آن ها مرا به حیرت می افکند. سیر طبیعی زندگی از یادم رفته بود.
عصمت خانم برگشت و کنارم نشست. دوباره رویم را محکم گرفته بودم و او با تعجب نگاهم می کرد. معلوم بود از
خودش می پرسد چرا از او هم رو می گیرم. می دانستم هزار سوال بر لب دارد. چرا من آن جا هستم؟ شوهرم کجاست؟
بدون شک بو برده بود حدس هایی می زد ولی با نزاکت تر از آن بود که به روی خود بیاورد. حد خود را خوب می
دانست. با متانت پرسید:
- آقا چه طور هستند؟ چه طور ایشان تشریؾ نیاوردند؟
رشته افکارم پاره شد. گیج بودم. با حواس پرتی پرسیدم:
- بله؟ چی فرمودید؟
- شوهرتان. پرسیدم شوهرتان چه طور هستند؟
گفتم:
- دیگر شوهر ندارم.
اشک در چشمانم حلقه زد. سرم را زیر انداختم که او آن ها را نبیند
چشمانش گرد شده بود. دهانش باز مانده بود. با شگفتی پرسید:
- ای وای، چرا؟ مگر چه شده؟ بینتان شکرآب شده؟ قهر کرده اید؟
همچنان که سر به زیر داشتم گفتم:
romangram.com | @romangram_com