#بامداد_خمار_پارت_280

شرؾ و آرامش و سکون داشتند.
حیاطی بود نقلی و کوچک. تر و تمیز. کؾ حیاط آجر فرش بود. وسط آن مثل تمام خانه ها حوض گرد و کوچکی قرار
داشت. در سمت چپ یک درخت موی پر شاخ و برگ با کمک داربست و لبه دیوار بر سر پا ایستاده بود. در گوشه باؼچه
چند بوته گل داوودی دلربایی می کردند – بر خلاؾ خانه خودم که رحیم حتی یک بار هم در باؼچه آن چیزی نکاشت. من
صد بار گفتم و فایده نداشت. ذوق نداشت. با زیبایی و لطافت بیگانه بود.
رو به روی من، در انتهای ایوانی به عرض یک متر که با پله ای از حیاط جدا می شد، سه در سبز رنگ با پنجره های
مربع شکل که از داخل با پشت دری های سفید و ساده تزیین شده بود نگاه را به خود می کشیدند. کمر پشت دری ها از
میان بسته بود. انگار سرهای دو مثلث سفید را بر یکدیگر نهاده بودند. آفتاب از لا به لای برگ های مو رد می شد و بر
در و پنجره ها می تابید و روشنایی درخشان آن که انگار روؼن خورده باشد، به همراه تکان های شاخ و برگ ها بر در و
پنجره می رقصید. همه جا شسته و تمیز بود. خانه آن قدر آرام بود که اگر عصمت خانم دیرتر می رسید من ایستاده خوابم
می برد. ولی او سر رسید و هادی به دنبالش.
عصمت خانم تا آن روز مرا ندیده بود. هیچ یک از ما را ندیده بود. هیچ یک به جز پدرم. ما هم او را ندیده بودیم. دلشوره
داشتم که چه شکلی دارد. ولی با دیدن قیافه اش آرام شدم. قد بلندبود و لاؼر. به نظرم بسیار مسن تر از مادرم آمد. سن بود
یا سختی روزگار، نمی دانم. لب هایی نازک داشت که لبخندی شرم آگین بر آن ها نقش بسته بود. بینی قلمی کوچک.
چشمانی نه چندان درشت و موهایی تیره که از زیر چارقدش نمایان بود. ابروهای باریکش را بالا برده و چشم ها از حد
معمول گشوده تر بود. معلوم نبود از روی نگرانی است یا استفهام.
صورتش سفید و کک مکی بود. پوستش، در زیر چشم ها، چروک خورده بود. روی هم رفته قیافه مظلوم و بی ادعایی
داشت. قیافه ای معمولی. چهره کسی که مشتاق است که به ولی نعمت خود خدمت کند. نه به خاطر بهره برداری و نفع
شخصی. بلکه فقط به خاطر دلخوشی او. از آن آدم هایی بود که برای همه دل می سوزانند. از آن آدم هایی که نمی شود
دوستشان نداشت. تا چشمش به من افتاد در سلام پیش دستی کرد:
- سلام محبوبه خانم. چرا این جا ایستاده اید؟ بفرمایید تو. خوش آمدید.
در میانی را که به مهمانخانه ای کوچک ولی بسیار تمیز با نیم دست مبل سنگین و قالی های ارزانقیمت باز می شد، گشود.
معلوم بود که از آن اتاق کمتر استفاده می شود.
- ببخشید محبوبه خانم. بفرمایید تو. صبحانه میل کرده اید؟ هادی جان بدو یک چیزی بیاور.
به دروغ گفتم:
- بله خانم. لطؾ شما کم نشود. نه هادی خان. زحمت نکشید.
دلم از گرسنگی مالش می رفت. گفت:
- حالا یک پیاله چای هم این جا میل کنید. قابل نیست.
چنان لبخند مهربانی به رویم زد که لبم را گاز گرفتم تا بؽضم نترکد.


romangram.com | @romangram_com